رویا

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

با شهرزاد توی اتوبوس نشسته بودیم. ساعت حدود 8 شب بود و من هم به شدت خسته بودم . شب گذشته تا صبح بیدار بودم و بعد هم از صبح دانشگاه بودم تا الان که برمی گشتیم خونه...

به شهرزاد گفتم بیا خیلی راحت تکیه بدیم به صندلی و سرمون رو بذاریم رو میله. بعد هم تصور کنیم که تو چمنها دراز کشیدیم و داریم به آسمون آبی نگاه می کنیم...

اینکار رو کردیم و خیلی لذت داشت . شهرزاد از من خواست که مورچه ای که روی دستش راه می رفت رو بردارم. آخه مثلا داشتیم تظاهر می کردیم که توی چمنهاییم و باید قدرت تخیلمون رو بکار می انداختیم.

 

وقتی پیاده شدیم تصمیم گرفتیم که تا خونه پیاده برویم. البته راه یه قدم دو قدم که نبود.

پیاده ، یک ساعت راه بود. تو راه به یه جایی رسیدیم که یه عالم گل کاشته بودند. هر کدوم یکی کندیم. توی گلها مورچه بود و مورچه ها شروع به بالا رفتن از دستمون کردند.

 

رویای شهرزاد به حقیقت پیوسته بود...

 

 

     (2/20/84)

 

/ 2 نظر / 3 بازدید
Bivajeh

گاهی فاصله بین رویا و حقیقت، کمتر از یک چشم بستن و گاهی بیشتر از هزار سال

shahrzad

پگاه جون ممنون که از اون شب قشنگ و خاطره اش ياد کردی .به هر حال عزيزم من فکر می کنم ما آدم ها اگر يک کم دقيق شيم و رو مسائل اطرافمون دقت کنيم چيزهای جالبی کشف می کنيم.چيزهايی که باعث پيوستن خيال به واقعيت می شه.