ديوار

 

هميشه به اين ديوار فکر کرده ام:<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

مردها يک طرف ، زنها يک طرف...

يک عده عصيان می کنند. خب حق دارند. کنجکاوند که آن طرف ديوار چه خبر است.

اما ميزان عصيان فرق می کند.

بعضی به رخنه ی کوچکی در ديوار راضی می شوند. از همان جا به دنيای آن سوی ديوار می نگرند.

بعضی ديوار را می شکنند. برايشان مهم نيست که اين ديوار چگونه و به چه بهايی فروريزد اما آن را می شکنند.

بعضی خسته می شوند. از نردبان گذاشتن هم کارشان گذشته. فرض می کنند که آن طرف ديوار هيچ کسی وجود ندارد.

 

 

تمام پنجره هايی که رو به دنيای آن سوی ديوار باز می شدند رفته رفته بسته می شوند. آنقدر پنجره ها خاک گرفته می شوند که يادمان می رود پنجره ای هم وجود داشته. پنجره ها همرنگ ديوار می شوند.

 

 

در هر دو سو تاريک است. همه در ابهام عجيبی نسبت به موجودات آن سوی ديوار به سر می برند. بعضی در ذهنشان يک هيولا می سازند و کار را تمام می کنند. در ذهن آنها  نصف بشريت هيولا می شود و می رود پی کارش.

 

من هنوز در اين سو هستم . گرچه همه جا تاريک است اما دست می کشم تا شايد دری بيابم...

يا پنجره ای که باز باشد....

 

دستها می سايم

تا دری بگشايم

بر عبث می پايم

که به در کس آيد

در و ديوار بهم ريخته شان

بر سرم می شکند....

 

(شعر از نيما)

 

 

/ 3 نظر / 3 بازدید
فاطمه

نوشته خيلی قشنگی بود.اشکم در اومد . دلم برای خودم سوخت.........

Bivajeh

اینها ديوارهايی هستند که خودمون ساختيم و شايد بعضی ها از روی ناچاری ساختنش... اما قطعا پنجره رو ميشه باز کرد... و اونوقت نور که می تابه...نور...

reyhaneh

ديوار ها هميشه بودند ...هميشه هستند...هميشه خواهند بود ...ولی ای کاش هر چیزی که پیش بیاد هيچ گاه بين ما و دلمون هيچ ديواری نباشه...