دوستای خوب دوره ی بچگی. نوه های خاله ی مامانم.

 

این دفعه پای چت بساط گریه به پاس. 

بسکه دلم تنگ شده براشون. می گم کاش اون روز آخر که هی گفتم بیاید خونمون میامدین.

می گم الان انگار من مرده ام. دیگه نه من شما رو می بینم نه شما منو.

می گم فرقش اینه که اگه مرده بودم همگی میامدین بهشت زهرا بدرقه... اما این جور بی بدرقه رفتم. از مردن هم بدتره.

می گم و زار زار گریه می کنم بس که دلم براشون تنگ شده.

 

چت که تصویری نباشد خوبی اش همین است. نمی فهمد چه دلتنگشان شدم به یکباره. من هم نمی فهمم اگر اشکی ریخته شود کیلومتر ها دور تر. 

 

برای محمد و عطیه و سمانه ی عزیزم...

/ 0 نظر / 3 بازدید