شکستن

يک قصه بود ، شايد هم يک تصوير: که مثل صبح که کم کم شهر خواب آلوده را روشن می کند، روح مرا روشن می کرد....<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

يک نام بود: کامل ، بی کم و کاست... ترسيم آنرا بر خطوط وجودم آغاز کرده بودم، بر خطوط قلبم....

داستانی که هر لحظه در ذهن من شفاف تر می شد.....

 

جرات نوشتن پايان آن را نداشتم. انگار که برگشته باشم به خط اول : در تمام آن ترديد کرده بودم.

 

و من می شکستم: دوباره ، دوباره.....

 

 

نمی دانم : بار ديگر که بشکنم ، آيا چيزی از وجود من باقی خواهد ماند يا نه.

 

/ 1 نظر / 4 بازدید
reyhaneh joon

شکستن نيست... دوباره ساخته شدن است... از نو... چون برای آمدنش به نگاهی ديگر و روحی تازه نياز دارد....