عشق X:

چه پسر نازی بود....<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

اين اولين چيزی بود که وقتی ديدمش به خودم گفتم....07.gif

نگاهش کردم... اون هم به من نگاه کرد ...

تو نگاهش يه چيز عجيبی بود که منو ديوونه می کرد.07.gif

 

مظلوم ، آروم ، ... درست همون چيزی که می خواستم.07.gif

 

بهش لبخند زدم. اون هم به من خنديد...

اگر ولم می کردند می پريدم بغلش می کردم. ولی ديدم خيلی بده جلو رو اون همه آدم.07.gif

 

وقتی داشتند می رفتند بازهم به من لبخند زد.

قند تو دلم آب شد. 07.gif

-"ای بی جنبه ........"

اين صدای وجدانم بود که در فضا طنين انداخت.

 

در حالی که سفت به مامانش چسبيده بود، از تو بغل مامانش برام دست تکون داد.

منم براش دست تکون دادم.

 

حداقل کاش می موند يکم بازی می کرديم.

 03.gif

 

 

/ 2 نظر / 4 بازدید
مصطفي

سلام عزيز. وبلاگ قشنگی داری و ذهن طلايی تر.ايکاش بچه رو آغوش می گرفتی و جای ما يه ماچ توپ بهش ميدادی . به منم سر بزن.