عصيان

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

می ترسم از نگاه خودم ، حرف می زند

با مردمان کور از ایمان و اعتقاد

می ترسم از قلم که نویسد به دست خویش

حرف دلی که می تپد انگار بی قرار

 

گر بشکنم سکوت و کنم لب به نغمه باز

در گوشهای بسته ی این موشهای کور

این نغمه ها اثر نمی کند انگار ، کافی است

سعی و تلاش بیهوده از راه گفتگو

 

هر بار روح عاصی من داد می زند

بر من نگاه جهالت فکنده اند

از حلقه ای که لایق انسان کامل است

من را به قعر جهنم فکنده اند

 

اندیشه های روشنم انگار زنده اند

زندان چون بهشت مرا باز می کنند

انگار می برند مرا تا جهان نور

انگار می دمند در این روح خسته نور...

 

 

 

 

                                                (پگاه ، مرداد 82)

 

/ 3 نظر / 6 بازدید
bahrm

سلام عزيز دلم !!!(الکی) درسته که شما با ما حال نمی کنيد اما اون يکی آبجی (اسمش محرمانس )خبر داره که ما هميشه به يادت هستيم.حيف که سواده درست حسابی ندارم وگرنه شعرتون رو نقد می کردم.

پگاه

عزيز دلم .. یه a کم گذاشتی....

پگاه

راستی سلام منو به آبجیمون برسون(;