موتور سواری... باد.. هیجان...

 

رفتیم با بابای محمد اینا موتور سواری... من خیلی بچه بودم.. اما خیلی بهم مزه داد... اولین و آخرین باری بود که سوار موتور شدم...

بهش می گم یادته؟ یادش نیست... من خوب یادمه...

خونه ی مامان بزرگش از کاه گل بود.. تابستونا می رفتیم رو پشت بوم می خوابیدیم. خیلی خوب بود... پتو ها رو کول می کردیم می بردیم بالا...

ته اون یکی کوچه خونه ی دایی مامانم بود... یه حیاط بزرگ... تو حیاط می شستیم تابستونا... 

دایی مامانم هم رفت.. تموم شد.. 

خاطره ها یادم میاد و اشکام می ریزه..

/ 0 نظر / 14 بازدید