دير می فهمی....

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

یک وقتهایی فکر می کنم که این همه حرص می زنیم و بدو بدو می کنیم که چی بشه....

 

امروز وقتی آگهی ترحیم  ... رو دیدم یهو حالم بد شد. شکه شدم . چون تقریبا هم سن خودم بود و همین چند روز پیش هم دیده بودمش.

 

 

چند سال پیش هم آقا غلام رفت. یادمه یه تصویر برای آخرین بار ازش تو ذهنم دارم. روز آخر رفته بودم دم پنجره و دیدمش. نیمه های شب بود که مامان مهری زنگ ما رو زد. مامانم رفت خونه ی آقا غلام ... من تا فرداش هم نمی تونستم باور کنم. خیلی برام سخت بود. خیلی...

 

 

 

/ 0 نظر / 5 بازدید