ذهن طلایی











 
 

برنامه ريزی

 
دوشنبه ۱۳۸٤/٦/٢۱

 

من با M/Z امروز ساعت 10:30 توي جام جم قرار دارم...

 

 

صبح:

خب اگر 6:40 دقيقه با مامان از خونه را بيفتم، ساعت 7:40 دقيقه مي رسم اداره ي اونا.

15 دقيقه صبحانه مي خورم...

15 دقيقه گپ مي زنيم...

مي شود 8:15

15 دقيقه طول مي كشد تا كيفم را بردارم و ناهارم را جاسازي !!! كنم...

بعد مي روم توي ايستگاه

15 دقيقه بعد از اتوبوس پياده مي شوم.

10 دقيقه پياده روي

مي رسم به CMI

ساعت 9 است....

 

30 دقيقه گزارشم را مي نويسم....

ساعت 9:30 است .

حالا برگه اي كه CH قرار بوده امضا يش كند را،  از پرچي مي گيرم

 

بعد مي روم جام جم....

 

ساعت 10:30 سر قرارم با M/Z در جام جم خواهم بود....

 

 

 

 

همه چيز تا ساعت 9:30 همان طوري كه بايد، پيش مي رفت ...

اما وقتي رفتم آن برگه ي حياتي را از پرچي بگيرم فهميدم پرچي كه 5 دقيقه پيش به من گفت يك لحظه ميره بيرون ، تا 2 ساعت ديگر نمي آيد.....

 

آقاي N تمام اتاق پرچي و CH را زير و رو كرد تا برگه را پيدا كند...

 

اما نبود كه نبود...

 

و من همين جور ساعتها انتظار مي كشيدم وانتظار و انتظار....

 

 

 

 

 
٤:۱۸ ‎ب.ظ

 
LOGO




godaddy analytics