ذهن طلایی











 
 

ديوار

 
پنجشنبه ۱۳۸۳/۱٢/٢٠

 

هميشه به اين ديوار فکر کرده ام:

مردها يک طرف ، زنها يک طرف...

يک عده عصيان می کنند. خب حق دارند. کنجکاوند که آن طرف ديوار چه خبر است.

اما ميزان عصيان فرق می کند.

بعضی به رخنه ی کوچکی در ديوار راضی می شوند. از همان جا به دنيای آن سوی ديوار می نگرند.

بعضی ديوار را می شکنند. برايشان مهم نيست که اين ديوار چگونه و به چه بهايی فروريزد اما آن را می شکنند.

بعضی خسته می شوند. از نردبان گذاشتن هم کارشان گذشته. فرض می کنند که آن طرف ديوار هيچ کسی وجود ندارد.

 

 

تمام پنجره هايی که رو به دنيای آن سوی ديوار باز می شدند رفته رفته بسته می شوند. آنقدر پنجره ها خاک گرفته می شوند که يادمان می رود پنجره ای هم وجود داشته. پنجره ها همرنگ ديوار می شوند.

 

 

در هر دو سو تاريک است. همه در ابهام عجيبی نسبت به موجودات آن سوی ديوار به سر می برند. بعضی در ذهنشان يک هيولا می سازند و کار را تمام می کنند. در ذهن آنها  نصف بشريت هيولا می شود و می رود پی کارش.

 

من هنوز در اين سو هستم . گرچه همه جا تاريک است اما دست می کشم تا شايد دری بيابم...

يا پنجره ای که باز باشد....

 

دستها می سايم

تا دری بگشايم

بر عبث می پايم

که به در کس آيد

در و ديوار بهم ريخته شان

بر سرم می شکند....

 

(شعر از نيما)

 

 

 
۱٢:٠۱ ‎ق.ظ

 
LOGO




godaddy analytics