ذهن طلایی











 
 

بدون شرح...

 
سه‌شنبه ۱۳۸٤/٦/۸

 

دیشب رفته بودم مسجد...

 

خانمی که کنارم نشسته بود قبل از شروع نماز بهم گفت یه کم موهات پیداست.. وقتی موهام رو تو کردم گفت چادر اون طرف هست.. چادر سر کن.. گفتم نه مرسی، من بدون چادر می خونم..

 

همان خانم بین دو نماز هی از من تعریف کرد که آفرین به تو که آمده ای و نماز می خوانی و هی گفت و گفت و آخر هم گفت که بهتر است لاکهایت را پاک کنی..

 

وقتی نمازها تمام شد خانمی که پشت سرم نشسته بود اول کلی از من تعریف کرد که آفرین چه دختری ... بعد هم گفت بهتر است جوراب بپوشی...

 

وقتی خواستم بروم دو تا خانم دیگر بهم گفتند که آفرین که می آیی و نماز می خوانی ... اما کمی دستهایت پیدا بودند....

 

 

 

امشب دیگر اشتیاقی برای رفتن به مسجد ندارم...

 

 

......

 

 
۸:٥٩ ‎ب.ظ

 
LOGO




godaddy analytics