ذهن طلایی











 
 

 

 
سه‌شنبه ۱۳۸٤/٦/۸

 

عجب مصیبتی هست که آدم نصف شب هوس پفک بکنه...

و هی تو تختش غلت (قلت؟ غلط؟؟ قلط؟؟؟) بزنه و به یه بسته پفک حلقه ای چی توز فکر کنه (البته به سایز بزرگش.. چون کوچیکاش جواب نمی دن)

و بعد هی فکر کنه که اگر الان پاشه و لباس بپوشه و بره و یه بسته پفک حلقه ای چی توز بخره مردم چه فکری می کنند...

و بعد از جاش پاشه .. ببینه ساعت 12 شبه.. و دیگه کار از کار گذشته..

 

و بعد سعی می کنه  تصور کنه که الان زیر تختش یه بسته پفکه....

و بعد به یه دونه پفک حلقه ای فکر می کنه .. که اون پفک رو مثل یه اانگشتر می کنه تو دستش و مثل خرگوش!!! اطراف پفک رو می جوه.. تا برسه به انگشتش...

بعد یه پفک دیگه از تو بسته ی پفک در میاره و باز هم مثل یه حلقه تو دستش می کنه..

بعد یهو بی طاقت می شه و اون پفک رو هم می خوره...

و همین جور می خوره و می خوره .. تا بسته ی پفک تخیلی تموم می شه...

 

حالا می تونه با خیال راحت بخوابه...

اما نه...

باید مسواک بزنه...

 

اما حال نداره از تو تخت بیاد بیرون...

 

در نتیجه فرض می کنه که هیچ پفکی زیر تختش نبوده.. و اون پفک نخورده...

 

اگرچه باز هم دلش پفک می خواد .. چون فرض کرده که پفک نخورده..

اما در عوض می تونه تا صبح راحت و بی عذاب وجدان بخوابه... چون دیگه مجبور نیست دوباره مسواک بزنه...

 

 
۱٢:۳٧ ‎ق.ظ

 
LOGO




godaddy analytics