ذهن طلایی











 
 

شکستن

 
چهارشنبه ۱۳۸۳/۱٢/۱٩

يک قصه بود ، شايد هم يک تصوير: که مثل صبح که کم کم شهر خواب آلوده را روشن می کند، روح مرا روشن می کرد....

يک نام بود: کامل ، بی کم و کاست... ترسيم آنرا بر خطوط وجودم آغاز کرده بودم، بر خطوط قلبم....

داستانی که هر لحظه در ذهن من شفاف تر می شد.....

 

جرات نوشتن پايان آن را نداشتم. انگار که برگشته باشم به خط اول : در تمام آن ترديد کرده بودم.

 

و من می شکستم: دوباره ، دوباره.....

 

 

نمی دانم : بار ديگر که بشکنم ، آيا چيزی از وجود من باقی خواهد ماند يا نه.

 

 
۱:۳٩ ‎ق.ظ

 
LOGO




godaddy analytics