ذهن طلایی











 
 

نيوتن

 
سه‌شنبه ۱۳۸٤/٥/۱۸

 

دیروز داشتیم از کلاس بر می گشتیم... فکر می کنم ساعت 8 بود.. به هر حال هوا کاملا روشن بود!!!

من دیدم یه مردی داره بطری های نوشابه ی فلزی را با پایش له می کنه تا توی کیسه ای که همراهش بود بریزد..

همینجور داشتم بهش نگاه می کردم که یکهو سرم (از نیم رخ) محکم خورد به تیر چراغ برق..

باور کنید که تا چند لحظه همینجور مونده بوده بودم!!!

 

دوستم که همراهم بود بیچاره همینجور داشت من را نگاه می کرد...

 

دارم فکر می کنم که نیوتن سیب خورد تو سرش : شد دانشمند..

من تیر چراغ برق هم توی سرم بخورد باز هم همان پگاهم.....

 

 
٧:٤٢ ‎ق.ظ

 
LOGO




godaddy analytics