ذهن طلایی











 
 

L.L.L

 
سه‌شنبه ۱۳۸۳/۱٢/۱۸

فقط يه سری اسم بودن...

هيچ چيز ديگری در کار نبود... به صورت سری پشت سر هم قرار گرفته بودند....

نه اينکه از پردازش موازی خوشم نياد. اتفاقا با تمام وجودم تحسينش می کنم. اما تو اين يک مورد علاقه ای به استفاده از پردازش موزای نداشتم.

شايد عذاب وجدان داشتم . مثل بچه ای که حقش رو بهش نداده باشند.  مثل بچه ای که از خودش ترسيده. اصلا معلوم نبود.....گيج گيج بودم.

کتم رو دراوردم و انداختم تو کمد. تمام ورقها رو هم ريختم اون تو . کيفم ... جزوه هام ....شايد نمی خواستم منو ببينن. دوباره رفتم تو سالن. نه . خبری نبود.

فقط آخرين ورق دستم بود....

تمام راه داشتم تو ذهنم شعر می خوندم....

درست مثل يک بچه....انگار ذهنم رو خالی کرده باشند. گفته باشند دوباره بايد از اول شروع کنی...

نمی خوام به فردا فکر کنم. ممکنه قبولم نکنند. برا همين بهش فکر نمی کنم. حتی حوصله تخيل کردن هم ندارم. يعنی قبلا به اندازه کافی تخيل کرده ام. حالا زمانی هست که موقع عمل رسيده.

فقط آرزو می کنم که خيلی عالی انجام بشه....

 

پی نوشت: نمی دونم چرا دارم اينها رو اينجا می نويسم....

 
٩:٤۱ ‎ق.ظ

 
LOGO




godaddy analytics