ذهن طلایی











 
 

دير می فهمی....

 
دوشنبه ۱۳۸٤/٤/۱۳

 

یک وقتهایی فکر می کنم که این همه حرص می زنیم و بدو بدو می کنیم که چی بشه....

 

امروز وقتی آگهی ترحیم  ... رو دیدم یهو حالم بد شد. شکه شدم . چون تقریبا هم سن خودم بود و همین چند روز پیش هم دیده بودمش.

 

 

چند سال پیش هم آقا غلام رفت. یادمه یه تصویر برای آخرین بار ازش تو ذهنم دارم. روز آخر رفته بودم دم پنجره و دیدمش. نیمه های شب بود که مامان مهری زنگ ما رو زد. مامانم رفت خونه ی آقا غلام ... من تا فرداش هم نمی تونستم باور کنم. خیلی برام سخت بود. خیلی...

 

 

 

 
۸:٢۱ ‎ق.ظ

 
LOGO




godaddy analytics