ذهن طلایی











 
 

The Last Night Befor the FREEDOM

 
شنبه ۱۳۸٤/٤/٤

 

من خسته ام .. خسته ... خسته...

من از تمرینهای فصل 4 بدم میاد....

من باید تا صبح معماری رو تموم کنم....

من از این الگوریتمهای ضرب و تقسیم بدم میاد....

دیگه مغزم کار نمی کنه.

 

یه وقتایی مردم رو تو خیابون نگاه می کنم که واسه خودشون علافند و این ور و اون ور می پرند. با خودم فکر می کنم که مهندس بودن بهتره یا علاف بودن...

 

هیچ وقت برای اینکه مهندس بشم دانشگاه نیومدم. بلکه عشق به یاد گرفتن بود که منو به اینجا کشوند...

 

عشق چیز خوبیه؟

نمی دونم...

 

فعلا عشق و اینها بدرد نمی خوره .. باید فصل 4 رو تموم کنم...

 

فردا روز خوبیه؟

نمی دونم....

 

 

 
۱٠:۳٢ ‎ب.ظ

 
LOGO




godaddy analytics