ذهن طلایی











 
 

رویا

 
پنجشنبه ۱۳۸٤/٢/٢٢

 

با شهرزاد توی اتوبوس نشسته بودیم. ساعت حدود 8 شب بود و من هم به شدت خسته بودم . شب گذشته تا صبح بیدار بودم و بعد هم از صبح دانشگاه بودم تا الان که برمی گشتیم خونه...

به شهرزاد گفتم بیا خیلی راحت تکیه بدیم به صندلی و سرمون رو بذاریم رو میله. بعد هم تصور کنیم که تو چمن ها دراز کشیدیم و داریم به آسمون آبی نگاه می کنیم...

اینکار رو کردیم و خیلی لذت داشت . شهرزاد از من خواست که مورچه ای که روی دستش راه می رفت رو بردارم. آخه مثلا داشتیم تظاهر می کردیم که توی چمن هاییم و باید قدرت تخیلمون رو بکار می انداختیم.

 

وقتی پیاده شدیم تصمیم گرفتیم که تا خونه پیاده برویم. البته راه یه قدم دو قدم که نبود.

پیاده ، یک ساعت راه بود. تو راه به یه جایی رسیدیم که یه عالم گل کاشته بودند. هر کدوم یکی کندیم. توی گلها مورچه بود و مورچه ها شروع به بالا رفتن از دستمون کردند.

 

رویای شهرزاد به حقیقت پیوسته بود...

 

 

     (2/20/84)

 

 
۱٠:۳۳ ‎ب.ظ

 
LOGO




godaddy analytics