ذهن طلایی











 
 

عشق X:

 
چهارشنبه ۱۳۸٤/۱/۱٧

چه پسر نازی بود....

اين اولين چيزی بود که وقتی ديدمش به خودم گفتم....

نگاهش کردم... اون هم به من نگاه کرد ...

تو نگاهش يه چيز عجيبی بود که منو ديوونه می کرد.

 

مظلوم ، آروم ، ... درست همون چيزی که می خواستم.

 

بهش لبخند زدم. اون هم به من خنديد...

اگر ولم می کردند می پريدم بغلش می کردم. ولی ديدم خيلی بده جلو رو اون همه آدم.

 

وقتی داشتند می رفتند بازهم به من لبخند زد.

قند تو دلم آب شد.

-"ای بی جنبه . . . . . . . ."

اين صدای وجدانم بود که در فضا طنين انداخت.

 

در حالی که سفت به مامانش چسبيده بود، از تو بغل مامانش برام دست تکون داد.

منم براش دست تکون دادم.

 

حداقل کاش می موند يکم بازی می کرديم.

 

  

 
۱٢:۳٤ ‎ق.ظ

 
LOGO




godaddy analytics