ذهن طلایی











 
 

فرشته

 
شنبه ۱۳۸۳/۱٢/٢٩

 

فرشته خوب نگاه کرد ...

نمی دانم که به دنبال کسی آمده بود؟

فقط داشت نگاه می کرد ...

 

حوصله ام سر رفت... دور اتاق چرخیدم ... نمی دانم برای چه آمده بود .

تظاهر می کردم که متوجه حضورش نشده ام....

 

احساس می کردم که نگاه او بر روی من قفل شده است ...

ولی باز هم خودم را زدم به بی خیالی ...

 

کنار پنجره ایستادم...

از آنجا خودم را خوب می دیدم...

 

هنوز ایستاده بود...

من روی تخت خوابیده بودم . تکان نمی خوردم...

به نظرم آمد که ساعتها گذشته است...

 

فکر می کنم که کامپیوتر هنوز روشن بود...

صدای لعنتی فن می آمد...

نمی دانم آن فرشته هم از کامپیوتر درکی داشت یا نه...

 

.........

...................

......................

 

وقتی از اتاق بیرون رفتیم ، هنوز هم روی تخت بودم...

 

 

 

 
٢:۳۱ ‎ب.ظ

 
LOGO




godaddy analytics