ذهن طلایی











 
 

after some years and more

 
پنجشنبه ۱۳٩٥/٥/۱٤

Still alive :D

 
۱:٥۳ ‎ق.ظ

 

...بی واژه....

 
یکشنبه ۱۳٩٢/٤/٢

من واژه نمی خواهم

تا تو را بنوازم...

من نه ساز می خواهم

نه قلم

نه نقش

نه نگار

....

قلبم کافی ست

برای نواختن نغمه ای که سال هاست

مجنونمان کرده

.....

روزی خواهد آمد

و خواهی دانست

که این نغمه ها در ستایش تو سروده شده اند و بس

روزی خواهد آمد

و خواهی دید

قلبی را که تو را به عقل باخت

روزی خواهی آمد

و با من یکی خواهی شد...

و آن روز خواهد آمد...

 

پگاه

 
٦:٠٢ ‎ب.ظ

 

آنچه خیلی مهم بود آموختم!

 
جمعه ۱۳٩٠/٦/۱۸

 

هر بار که کنفرانس داریم یک هفته قبل و یک هفته بعدش هیچی نباس بخوریم! 

 

 
۱٢:٠۳ ‎ق.ظ

 

دیر فهمیدم

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٦/۱۳

 

یک روز در زندگی هر کس وجود دارد که می فهمد هر چقدر کسی را دوست داشته باشد طرف مقابل او را کمتر دوست دارد. انگار سر فنری را بگیری و بکشی. مقاومت می کند هرچند که کشیده می شود. کافی است که جرات کنی تا رهایش کنی. خواهی دید به چه سرعت از دست تو می گریزد.

یک روز در زندگی هر کس می رسد که یاد می گیرد دیگر عاشق نشود. 

 

 

 
٥:٢٧ ‎ب.ظ

 

تف

 
جمعه ۱۳٩٠/٦/۱۱

 

نامه از آمریکا می فرستن اینجا سه چهار روزه می رسه.

از اینجا نامه می فرستیم ایران در بهترین حالت بعد از 1 ماه و نیم می رسه. 

 

 
۳:٢۱ ‎ب.ظ

 

ژانر درمانی

 
چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/٩

 

پس این گونه نباشد که خودتان یکی از ژانرهای وبلاگتان شوید که همیشه مسخره اش می کردید! 

 

ژانر: اینایی که راست راست راه می رن از بقیه ایراد می گیرن بعد خودشون همون ایراد رو دارن!

 

 
٥:٠۱ ‎ب.ظ

 

 

 
دوشنبه ۱۳٩٠/٦/٧
 
۱٠:۳٧ ‎ب.ظ

 

اگه به قصد اون باگ ها رو گذاشته که دیگه خیلی نامردیه

 
دوشنبه ۱۳٩٠/٦/٧

 

یک روز خوب میاد که خدا متوجه باگ هایی که موقع آفرینش زن ها و مردها به وجود اومدن می شه.

و مثل آدم می ره و اون باگ های لعنتی رو اصلاح می کنه.

 

برچسب: از آنچه که نمی دانیم

 
۱٠:۳٤ ‎ب.ظ

 

 

 
دوشنبه ۱۳٩٠/٦/٧
 
۱٠:۳٢ ‎ب.ظ

 

حتی اگه دختر/پسر شاه پریون هم باشی

 
دوشنبه ۱۳٩٠/٦/٧

 

چیه؟ فک کردی اگه طرف خیلی می خوادت بعد تو هم هی سر بدوونی ش تا آخر دنیا هی چشماشو می بنده دنبالت می یاد؟

نه! یه روز می رسه یه اردنگی می زنه بهت می ذاره می ره. حالا هرچند ممکنه اون یه روز یه کم دیر برسه! 

 
۸:۱٤ ‎ب.ظ

 

مرض

 
دوشنبه ۱۳٩٠/٦/٧

 

رفتم از اون بستنی کیلویی ها خریدم که سه رنگه وانیل و شکلات و آلبالو... بعد آلبالو ها درسته دورشن... خواستم بگم خوشمزس. جاتم اصلا خالی نیست! 

 
۸:٠٧ ‎ب.ظ

 

ژانر

 
دوشنبه ۱۳٩٠/٦/٧

 

اینایی که زیر بار هیچ حرف مخالفی نمی رن. به محض این هم که کسی حرفی مخالف نظر اونا می زنه و نظر اونا رو قبول نمی کنه میگن: انتقاد پذیر باش! 

 

 
٦:٥٢ ‎ب.ظ

 

تفاوت

 
دوشنبه ۱۳٩٠/٦/٧

 

از یه طرف اینجا زرت و زرت بارون میاد مردم هم زرت و زرت غر می زنن چرا بارون میاد!

بعد من می بینم یه بار ایران ضل تابستون بارون اومده همه اومدن از خدا تو فیس بوک تشکر کردن! 

 

 
٦:۳٥ ‎ب.ظ

 

تف

 
دوشنبه ۱۳٩٠/٦/٧

 

تف به هرچی سفارت!

 

تف به بنی آدم اعضای یکدیگرند!

 

تف به آدم ها با هم برابرند!

 

تف به اروپایی ها برابرترند! 

 

 تف به اینکه از ایران می خوای بری یه قبرستونی مصیبته.

از اینجام می ری مصیبته.

 

 
٦:٢٠ ‎ب.ظ

 

حتی روسیه به ما ویزا نمی ده مثل آدم.

 
دوشنبه ۱۳٩٠/٦/٧

 

لحظه ای تو زندگی هر ایرانی‌ (بخوانید آسیایی) وجود داره که به شدت به ملیت اش فحش می ده اونم لحظه ای هست که می خواد برای یک خراب شده ای ویزا بگیره حتی ویزای توریستی. 

 

 

 
٥:۳٥ ‎ب.ظ

 

ساده است دچار شدن به جنون

 
شنبه ۱۳٩٠/٦/٥

 

تکرار افراطی هر رفتاری و هر عملی به "جنون انجام آن" می انجامد. جنونی که لذت حاصل از آن عمل را از شما می گیرد. 

 

 
۱٠:۱٠ ‎ب.ظ

 

ملزومات

 
شنبه ۱۳٩٠/٦/٥

 

لازم نیست که خیلی خوشگل باشی. لازم است که من خیلی دوستت داشته باشم. 

 

 
٧:٢۳ ‎ب.ظ

 

دست ما بسته

 
شنبه ۱۳٩٠/٦/٥

 

می ترسم یک روز زنگ بزنم و بگویند کسی مرده است. بعد تو می مانی و کیلومترها فاصله و کاری که دیگر نمی شود کرد. 

 

 
۳:۱٩ ‎ب.ظ

 

یه بار قبل خواب یه بار وسط خواب یه بار بعد خواب!!!

 
شنبه ۱۳٩٠/٦/٥

 

هر کس در وجودش کرمی دارد که نصفه شب ها می گیرد!!! 

 

 
۳:۱٧ ‎ب.ظ

 

عشق است بادمجان را

 
جمعه ۱۳٩٠/٦/٤
 
٥:٥۱ ‎ب.ظ

 

همه رفتند! توماس.. روبرت.. رالف.. لوکاس..فرانسیسکا..

 
جمعه ۱۳٩٠/٦/٤

 

من نمی دانم این وکیشن کجاست که خارجی ها دو هفته سه هفته می روند آنجا. توی گوگل مپ هم نبود.

 

 
۳:۳۱ ‎ب.ظ

 

برا همینه هنوز دوستش دارم

 
جمعه ۱۳٩٠/٦/٤

 

یک روز آمد که محمد دیگر بزرگ شده بود.

من بزرگ شده بودم.

از نظر قدی می گویم البته. وگرنه همان بودیم که بودیم. 

 

 
۳:٢٧ ‎ب.ظ

 

وقتی حرمت ها شکسته می شه.

 
جمعه ۱۳٩٠/٦/٤

 

سر یه شوخی مسخره و عصبانیت بعد از اون و عصبانیت های کنترل نشده ی بعد از اون یه دوستی یهو به هم می ریزه. 

 

 
۱٢:٠۸ ‎ب.ظ

 

موتور سواری... باد.. هیجان...

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/۳

 

رفتیم با بابای محمد اینا موتور سواری... من خیلی بچه بودم.. اما خیلی بهم مزه داد... اولین و آخرین باری بود که سوار موتور شدم...

بهش می گم یادته؟ یادش نیست... من خوب یادمه...

خونه ی مامان بزرگش از کاه گل بود.. تابستونا می رفتیم رو پشت بوم می خوابیدیم. خیلی خوب بود... پتو ها رو کول می کردیم می بردیم بالا...

ته اون یکی کوچه خونه ی دایی مامانم بود... یه حیاط بزرگ... تو حیاط می شستیم تابستونا... 

دایی مامانم هم رفت.. تموم شد.. 

خاطره ها یادم میاد و اشکام می ریزه..

 
۱۱:٢٢ ‎ب.ظ

 

دوستای خوب دوره ی بچگی. نوه های خاله ی مامانم.

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/۳

 

این دفعه پای چت بساط گریه به پاس. 

بسکه دلم تنگ شده براشون. می گم کاش اون روز آخر که هی گفتم بیاید خونمون میامدین.

می گم الان انگار من مرده ام. دیگه نه من شما رو می بینم نه شما منو.

می گم فرقش اینه که اگه مرده بودم همگی میامدین بهشت زهرا بدرقه... اما این جور بی بدرقه رفتم. از مردن هم بدتره.

می گم و زار زار گریه می کنم بس که دلم براشون تنگ شده.

 

چت که تصویری نباشد خوبی اش همین است. نمی فهمد چه دلتنگشان شدم به یکباره. من هم نمی فهمم اگر اشکی ریخته شود کیلومتر ها دور تر. 

 

برای محمد و عطیه و سمانه ی عزیزم...

 
۱٠:٥٥ ‎ب.ظ

 

بامزه ترین مطلبی که تو گودر خوندم!

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/۳

 

تو تاکسی به راننده می‌گم آقا نگه دار.
می‌گه پیاده می‌شی؟
می‌گم بله، پیاده می‌شم.

[ ستاد مبارزه با فتنه پـَـَـ نــه پـَـَــــ - واحد گودر ] 

 

 
٤:۳٧ ‎ب.ظ

 

بسیار عالی

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/۳

 

تولد تیم برتون مبارک!

Big Fish

Caroline

Corpse Bride 


 

 

 

 

 

 

 
۳:۱٦ ‎ب.ظ

 

ژانر

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/۳

 

اینایی که تنها تنها می رن حکم بازی می کنن!

 

 
٩:۳٧ ‎ق.ظ

 

از آنچه نمی دانیم

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/۳

 

با توجه به اینکه داره کم کم به نظرم می رسه که مردم لیبی هم خوشی زد زیر دلشون و یکی مثل آمریکا تحریکشون کرد انقلاب کنن (یه اتقاق کاملا آشنا!!!) نگرانم که چند سال بعد با خودشون بگن عجب گهی خوردیم چند سال پیش که انقلاب کردیم. 

در این بین برام عجیبه که مردم ایران خوشحال اند که قذافی رفته. ما هیچکدوم از شرایط زندگی در اونجا نمی دونیم. بعد برا چی باید خوشحال یا ناراحت باشیم؟ اگه مردم به صورت احساسی عمل کرده باشن و تحت هیجانات و تحریکات خارجی و داخلی ریخته باشن تو خیابون چی؟  

چرا فک می کنیم آمریکا نگران مردم کشور های دیگس که بیاد به کمکشون؟ آمریکا فقط نگران خودشه. آمریکا کشور آزاد و مستقل دوست نداره. 

 

 
٩:٠۱ ‎ق.ظ

 

عمق ناباوری!

 
چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/٢

 

مطلب زیر رو تلفنی برا مامانم می خونم.

می گه اشتباهی قطار رو سوار شده بود؟ می گم نه!

می گه ترسیده بودی؟ می گم نه!

می گه حتما قطار تا ایستگاه آخر رفت تو باز یادت رفت پیاده شی! می گم نه!

می گه پس حتما اشتباه سوار شده بودی که هیشکی به جز تو سوار نشده! می گم نه!

می گه پس چرا جیغ می زدی؟ می گم همین جو دیدم فرصت مناسبه قطار خالیه گفتم جیغ بزنم خوش بگذره!!! 

 

 
٤:٥٤ ‎ب.ظ

 

این ایمیل منو تکون داد

 
چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/٢

 

برخی حقایق در باره لیبی و قذافی که رسانه های دیگر از انتشار آن خودداری میکنند.
- بدون بهره به مردم لیبی وام داده می شود
- دانشجویانی که در رشته های تخصصی آموزش می بینند از دریافت یک دستمزد معمولی بهره می برند تا آموزش آنها تمام شود
- اگر کسی قادر نیست کار پیدا کند دولت تمام حقوق اورا تا زمانی که کار دیگری پیدا کند می پردازد (حقوق دوران بیکاری)
- آن هنگام که کسی ازدواج میکند زوج بطور مجانی صاحب یک آپارتمان مجانی از سوی دولت می شود.
- هرکسی می تواند در هرجای دنیا به تحصیل اشتغال پیدا کند در آنصورت دولت 2500 یورو به اضافه هزینه اتومبیل را به او می دهد
- اتومبیل ها به قیمت تمام شده کارخانه فروخته می شوند
- لیبی به هیچ کشور یا دستگاهی بدهکار نیست حتا یک سنت. طلبکاری برای لیبی نیست.
- آموزش رایگان برای همه شهروندان
- 25% از جمعیت لیبی دارای تحصیلات دانشگاهی هستند
- گدا در شهر ها نیست، بی خانمان و کارتن خواب نیست تا زمانی که بمباران های اخیر آغاز شد.
- نان در لیبی پانزده سنت (کمتر از یک چهارم دلار) است

بگو چرا آمریکا و دیگر کشور های سرمایه داری لیبی را دوست نمی دارند. قذافی تمایلی برای دریافت وام از بنیاد پولی جهانی یا بانک جهانی که از بهره بالا برخوردار است ندارد. در زبان ساده تر لیبی یک کشور مستقل بود! این یکی از دلایلی است که جنگ با لیبی آغاز شده است.
قذافی ممکن است یک دیکتاتور باشد اما این مسئله نمی تواند و نباید مشکل آمریکا ویا کشور های دیگر بحساب آید. قذافی تنها کشوری است که تولیدنفت میکند ولی پول آنرا نه دلار آمریکا ونه یورو را می پذیرید بلکه طلا را جایگزین آن کرده است.
این می تواند دیگر کشور های جهان را به ورشکستگی بکشاند زیرا کشور های غربی اغلب ذخیره طلا به اندازه کافی ندارند تا در مقابل پول های بی رویه ای که چاپ میکنند پشتوانه ای باشد

 

 
۱:٤٥ ‎ب.ظ

 

خوش گذشت.. جای دوستان خالی با هم جیغ می زدیم!

 
چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/٢

 

یکی از خاطرات من از آلمان اینه که شب ساعت 11 و نیم از خونه قبلیم اومدم برم خونه جدیدم. بعد نمی دونم چرا هیشکی سوار قطار نشد فقط من شدم. واگن آخر.

بعد نتیجتا کلا قطار خالی بود فقط دونفر توش بود: یکی من ته قطار! یکی آقای راننده سر قطار! بعد دست گذاشتم به جیغ و هوووووووووو کردن و هاااااااااااااااااای کردن و قطار هم با سرعت می رفت. خیلی مزه داد!

کلی خندیدم تنهایی!

 

 
۱۱:٢٩ ‎ق.ظ

 

 

 
چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/٢

 

دیشب تو خواب یادم افتاد که دلم برا مامانم تنگ شده. بعد دوباره خوابیدم. 

 
۱۱:٢۸ ‎ق.ظ

 

 

 
چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/٢

 

یه روز بود که ما تو اون روز شونزه ساعت خوابیدیم. وسطش فقط 2-3 بار پاشدیم تا صبحانه و ناهار و عصرونه بخوریم.

این خاطره ی من بود از یک روز تعطیل. 

 

 

 
۱۱:٢٦ ‎ق.ظ

 

لب کارون! چه گلبارون! می شه وقتی که می شینه دلدارم! وای وای!!!

 
چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/٢

 

یه روز می شه که بچه دار می شم...

دلم می خواد اون روز بهش با لبخند بگم که با کسی که دوستش داشتم ازدواج کردم.

 و بهش بگم که نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

حتی سفر هم کاری نتونست بکنه...

 

و اون روز بچه ام از خوشحالی قند تو دلش آب می شه. 

 

 
۱٠:۱٢ ‎ق.ظ

 

با صدای جوادی خوانده شود

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/۱

 

اول آشناییمون...

                   یادت میاد؟ یادت میاد؟ 

 

 
٩:٥۱ ‎ب.ظ

 

شعار

 
دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۳۱

 

همه نگران این هستند که خسرو و شیرین سانسور شده. می خواهم بدانم چه کسی این کتاب را خوانده؟ هیچکدامتان نخوانده اید. خود من هم نخوانده ام. حتی اگر سانسور نشود هم باز هم هیچ کس نمی خواند. مردمی که شاهکارهای دیگر ادبیات را که به زبان ساده است و این همه دردسترس است نمی خوانند چطور بنشینند پای خسرو و شیرین و هی ببینند این بیت اش چه معنی دارد آن بیت اش چه معنی دارد؟ این مردم حوصله ی ادبیات و کتاب ندارند. بی خود شعار می دهند که چرا سانسور کرده اید!  

شما کارخودتان را بکنید. سانسور کنید. به حرف مردم هم کاری نداشته باشید!  این مردم خودشان هم دوست دارند سرشان گرم باشد. اصلا تنشان می خارد که یک چیزی بشود این ها سرشان گرم شود.

به شخصه بیشتر نگران کتاب های تلستوی و چخوف هستم تا خسرو و شیرین.

 

 
۱۱:٠۸ ‎ب.ظ

 

جمله ای تکان دهنده از خواهر شهرام فرج زاده

 
دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۳۱

 

بارها این جمله به ذهنم می آید که وقتی یک نفر کشته می شود تراژدی است اما وقتی هزاران نفر کشته می شوند، دیگر تبدیل به آمار می شود. اما برای خانواده ها همیشه این زخم ها تازه است.

 

 
۱۱:٠٦ ‎ب.ظ

 

اینجا بچه ها را از همان بچگی ورزش یادشان می دهند. نه اینکه زنگ ورزش داشته باشند

 
دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۳۱

 

سلام مامان.

دیروز یک پسربچه ی 6-7 ساله که اسمش لاقین بود از من بهتر از دیوار بالا رفت.

همه برایش دست زدند. من خودم را کشتم نتوانستم تا تهش بروم! 

اینجا بچه ها را از همان بچگی ورزش یادشان می دهند. نه اینکه زنگ ورزش داشته باشند ها. ورزش می کنند که تفریح کنند. اینجا بچه ها خیلی فرق می کند زندگیشان تا بزرگ شوند. 

 

 
٦:۳٤ ‎ب.ظ

 

اما من فهمیده ام

 
دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۳۱

 

سلام مامان.

اینجا گرم است. دیروز خیلی گرم بود و من راحت نتوانستم به ورزش سنگ نوردی بپردازم! 

اما به ما گفته اند که ایران از گرما جهنم است.

 ما اینجا پنجره داریم. تازه دیروز هم توی پارک آب و آتش اینجا کلی آب بازی کردیم. خنک شدیم. 

 من سرتاپا خیس شده بودم.

 چند بار هم افتادم از توی قایق توی دریاچه. که خنک تر شدم.

 

نگران من نباش. من حالم خوب است. 

 

 
٦:٢٦ ‎ب.ظ

 

هندونه

 
دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۳۱

 

سلام مامان.

من حالم خوب است.  

دارم هندونه می خورم. اما بدون تو که مزه نمی دهد. 

اما ان شالله می آیی اینجا با هم هندونه می خوریم!

خودت هم آنجا که هستی هندونه بخور. خوشمزس.  

یک هندونه بخر و بگذار کنار یخچال.

 بعد هم توی سینک بشورش. همانجور که من ایران بودم می کردیم.

بعد قاچ بزن بخور.

آن اواخر می ریختی توی مخلوط کن و گلاب و عرق کاسنی هم می زدی. برای من می ریختی توی لیوان. که بخورم. 

 

 
٦:٢۱ ‎ب.ظ

 

غرب وحشی!!!

 
دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۳۱

 

دیروز تو خوابگاه رفتم دم اتاق کرسیتوس دوست یونانی مون که ازش بپرسم دوچرخه اش رو چه جوری می بره تو گاراژ. بعد در باز کرد دیدم بلوز تنش نیست شروع کردم به جیغ زدن!!! تقریبا نیم متر هم پریدم عقب. بعد اونم همین جو واستاده بود که مثلا من واسه چی این جور می کنم. بعد هرچی واستادم که بره بلوز تنش کنه نرفت!!!‌منم مجبور شدم چشمامو خیره کنم تو صورتش که چشمم به تنش نیفته. نکنه این نگاه حرام آتیش بشه دوتایی مون رو بندازه تو جهنم. بلی! ‌تو این روزها و شبهای مبارک شیطان منتظره که ما رو به دام بندازه. 

 بعد هم صحبتمون تموم شد .. اونم در رو بست تا به زندگی نیمه لختش ادامه بده! 

 

 
۱٢:٢٤ ‎ب.ظ

 

 

 
دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۳۱

 

من نمی دونم ولی می گن سهیل رفته یک نوشابه خریه که دو لیتر بوده به قیمت 10 سنت. بعد اومدن بازش کنن بخورنش انقد مزه اش آشغال بوده همشو ریختن دور!

 

 
۱٢:٢٢ ‎ب.ظ

 

دستاورد من از فستیوال ورزش

 
دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۳۱

 

کلی خیس شدن و آب بازی و کبودی و زخم روی پا و کلی کیف کردن و کلی بالا و پایین پریدن و کلی رکورد های قبلی رو شکوندن و کلی معروف شدن!

 
٥:٢٠ ‎ق.ظ

 

از تمام آنچه نمی دانیم

 
دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۳۱

 

مامان من از خود خدا هم بیشتر برا من زحمت کشیده.

 
٥:۱٩ ‎ق.ظ

 

(|||||||||||||||||||||)

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٥/۳٠

 

امروز وی ویر آنلاین بود. انقده حال کردم باش چت کردم. انقده حال کردم. انقده حال کردم.

اصلا این نیشم از این سر تا اون سر باز بود: این هوااا : (|||||||||||||||||||||)

اون خط های عمودی دندونام هستن. دندونای بالا و پایین رو همه رو گذاشتم تو یه خط. شاکی نشین چرا این همه دندون دارم!

 
٧:٠٦ ‎ب.ظ

 

قانون جنگل

 
شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٩

 

تو ازدواج یا باید طرف رو بخوری یا خورده می شی! یا تحت تسلط باید درش بیاری یا تحت تسلط خودش در میارتت.

ما حالت سومی ندیده ایم هرکس دیده خبر بده مژدگانی بگیره. 

 

 
۳:٥۱ ‎ب.ظ

 

قانون جنگل

 
شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٩

 

تو ازدواج یا باید طرف رو بخوری یا خورده می شی! یا تحت تسلط باید درش بیاری یا تحت تسلط خودش در میارتت.

ما حالت سومی ندیده ایم هرکس دیده خبر بده مژدگانی بگیره. 

 

 
۳:٥۱ ‎ب.ظ

 

 

 
شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٩

 

من جدا با این آدمایی که من هرچی اینجا می نویسم رو به خودشون می گیرن مشکل دارم. جدا چرا فک می کنن اینقدر برا من مهم اند که من در موردشون بنویسم؟ 

 

 
۳:٤۸ ‎ب.ظ

 

این پست رو هر کی خواست می تونه به خودش بگیره. حلاله.

 
شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٩

 

این احمقای عوضی ای که تمام زندگیشون رو جلو کامپیوتر سپری می کنن نمی رن بیرون بفهمن چقد همه چی سبزه ملت دم رودخونه لخت دراز کشیدن توریست ها ریختن تو مرکز شهر مردم صف کشیدن جلوی Deutsche Museum

این گه های احمقی که تمام مدت جلو کامپیوترند و مدام تظاهر می کنن دارن یه گه مهمی می خورن. 

 

 
۳:٤٥ ‎ب.ظ

 

واقعیت

 
شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٩

 

یه حسیه که بهم یه چیزی هی گفت. آخرش بش گفتم خفه شو! خفه شد رفت پی کارش! 

 

 
۳:٤٤ ‎ب.ظ

 

از وبلاگ

 
جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۸

 

از وبلاگ

 

No means no! yes means yes
Wherever we go
However we dress

"نه یعنی نه؛ بله یعنی بله! به هرجا که برویم، هرجور که لباس بپوشیم*."
این جمله را روی دیوار سالن غذاخوری دیدم، درست جلوی چشم، جایی که هر روز دانشجوها در صف می ایستند و غذا می گیرند. فکر می کنم به تفاوت تاثیری که این جمله، در طی سالیان، روی ذهن این دختر و پسرهای جوان می گذارد، با تاثیری که جمله معروف "حجاب مصونیت است" روی ذهن جوان های ما گذاشته و می گذارد. پاسخ این سوال می شود همان علت تجاوزها و ناامنی های اجتماعی برای زنان و رفتار جنسی بیمار ایرانی ها.
فرمان تجاوزهای گروهی، و خشونت های جنسی کلامی و رفتاری در خیابان ها، با پدیدار شدن این جمله بر دیوارهای شهرمان صادر شد.


* "نه یعنی نه ؛ بله یعنی بله" یعنی اگر من صراحتن به تو پیشنهاد ندادم برای هر سطحی از رابطه و یا به پیشنهاد تو صراحتن بله نگفتم تو حق نداری بر طبق لباسی که من پوشیده ام یا مکان و زمانی که در آن قرار دارم اجازه برقراری رابطه با من، در هر سطحی، بدهی. این من هستم که تعیین می کنم که می خواهم با تو رابطه داشته باشم یا نه؛ نه آن "برداشتی" که تو در ذهن خودت می کنی.
این شعار معروفی است که فعالان حقوق زنان در اعتراض به بی توجهی یا توجیه خشونت های جنسی علیه زنان استفاده می کردند وقتی قضات و دادگاه ها زنان را به خاطر طرز لباس پوشیدنشان مقصر در خشونت جنسی اعمال شده علیه شان می دانستند.  

 

 
۸:۳٢ ‎ب.ظ

 

 

 
جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۸

 

مامان یعنی الان اون شبا تنها می خوابه.

من شبا تنها می خوابم.

ولی وقتی بیاد اینجا باز با هم می خوابیم.

 

 
٦:٤٥ ‎ب.ظ

 

 

 
جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۸

 

مامان یعنی وقتی پا تلفن بش می گی دوچرخه ات رو گذاشتی تو مرکز شهر به امان خدا دلش هزار بار زیر و رو می شه که تو چقد بی مسئولیتی دوچرخه رو به امان خدا ول کردی اونجا نکنه دزد ببرتش!!! 

 
٦:٤٤ ‎ب.ظ

 

 

 
جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۸

 

مامان یعنی وقتی داری از ایران می ری زار زار برات تو فرودگاه گریه می کنه...

مامان یعنی وقتی میاد مونیخ تو فرودگاه می بینتت زار زار گریه می کنه...

مامان یعنی وقتی داره برمی گرده ایران باز تو فرودگاه گریه می کنه... 

 
٦:٤۳ ‎ب.ظ

 

مامان یعنی!

 
جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۸

 

مامان یعنی اینکه صبح روزی که پرواز داری بری مسافرت خودش زودتر از خواب پا می شه از اون سر دنیا ساعت 6 صبح بهت زنگ می زنه نکنه یه وقت خواب بمونی!!! 

 

 
٦:٤۱ ‎ب.ظ

 

مثل شنا در دریاچه!

 
جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۸

 

مامان یعنی اینکه وقتی داری می ری مسافرت یهو کله سحر زنگ می زنه می گه می ری اونجا یه وقت کارای خطرناک نکنی!!! 

 

 پ: اینم پسر بود ما زاییدیم؟!!!

 

 

 
٦:۳٩ ‎ب.ظ

 

مامانم

 
جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۸

 

مامان یعنی اینکه هر روز روزی 1 ساعت باش تلفنی حرف می زنی. بعد یه روز که بهش زنگ نمی زنی فک می کنه یا مردی یا رفتی دریاچه غرق شدی یا تصادف کردی یا از پله ها پرت شدی مردی یا موقع دوچرخه سواری یکی بت زده یا یه خرکی بازی درآوردی یه بلایی سرت اومده. و هرگز فک نمی کنه که شاید موبایلت خونه جا مونده و نتونستی بزنگی. بله. مامان یعنی این! 

 

 
٦:۳٥ ‎ب.ظ

 

Nature

 
جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۸

 

دانشمندان با بررسی 1000 دختر و پسر جوان به این نتیجه رسیدند که ماچ باعث تسهیل گردش خون می شود و در صورتی که تعداد این ماچ ها از یک تعداد مشخصی در روز بیشتر باشد (حالا چون شمایید بگیم 200 تا- ولی خدایی دیگه کمتر از 200 تا راه نداره! ) از خطر سکته ی قلبی کم می کند.

همچنین این دانشمندان دریافتند که بغل با غین و نه با قاف تاثیر بسیار عمیقی برروی قدرت تمرکز دارد و در صورتی که فشار حاصله از این بغل فرد بغل شونده را له و لورده نکند از فرسودگی زود هنگام ماهیچه ها جلوگیری می کند.

نتیجه ی این تحقیقات در آخرین چاپ مجله ی Nature برای استفاده ی عموم علاقمندان به ماچ و بوس و بغل با غین منتشر شده است. 

 

 
٥:٤٥ ‎ب.ظ

 

افراد معلوم الحال!

 
جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۸
 
٤:۳٤ ‎ب.ظ

 

اسم ببرم؟

 
جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۸

 

این دوستانی که تا آیه براشون نازل نکنم کامنت نمی ذارن!

 

 
٤:۳۳ ‎ب.ظ

 

از 100

 
جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۸

 

تو خدوت نمره ی بیستی

تو خودت نمره ی بیستی..

 

 

 
٤:۳٢ ‎ب.ظ

 

عاشقانه!!!!

 
جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۸

 

بی تو همیشه.

با تو هرگز!!! 

 

قهقهه

 

 
٤:۳۱ ‎ب.ظ

 

آخر گشادی

 
جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۸

 

اینایی که می گن فرد روزه دار اگه مسواک بزنه روزه اش باطل می شه کاش حداقل برای بو دهن هم یه راهکار ارائه می دادن.

 
۱:۳٠ ‎ب.ظ

 

یک حقیقت

 
جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۸

 

بچه دار شدن عبارت است از خودخواهی یک زن و مرد برای به وجود آوردن آدمی که نمی دونن می خواد بیا به دنیا یا نه. صرفا بچه درست می کنن تا از تنهایی در بیان و حوصله ی سر رفته شون سرجاش بیاد! 

 

 
۱٢:۳۸ ‎ب.ظ

 

عشقمه

 
جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۸

 

می خوام برم گواش بخرم با بوم نقاشی با کاغذ نقاشی.. دلی از عزا دربیارم.

 

 
۱٢:۳٧ ‎ب.ظ

 

از فیلمی که اسمش یادم نیست

 
جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۸

 

Boy: Why didn't you tell me you have a boyfriend?

Girl: You never asked me if I have one! 

 

 
۱٢:۳٦ ‎ب.ظ

 

عدم پایداری

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٧

 
۱۱:٠٩ ‎ب.ظ

 

به جون خودم قصد توهین به کسی رو ندارم!

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٧

 

این پسره "گه" که دوستمونه واقعا پسر گل و خوبیه و من عذاب وجدان دارم که تو وبلاگم از کلمه ی "گه" دارم به عنوان فحش استفاده می کنم. 

 

 
٢:۳۸ ‎ب.ظ

 

هارون بنده خدا.

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٧

 

اینایی که دوچرخشون رو دزد می بره. بعد درست فرداش دوچرخه ی خودشون رو تو مغازه دوچرخه فروشی می بینن! بعد هرچی داد و هوار که آقا این دوچرخه منه هیچ راهی ندارن ثابت کنن که مال خودشونه!!!! بعد طرف می گه می تونی 50 یورو بخریش دوچرخه خودتو!!!!!!!!!! 

 

 
٢:٢٤ ‎ب.ظ

 

خودش رفت.. یادش موند...

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٧

 

تف به این زندگی که همش عکس مهیار رو می بینم تو فیس بوک ... و می بینم نوشته که دوم اکتبر 28 ساله می شه... ولی می دونم که دیگه نیست.

 
۱٢:۳٩ ‎ق.ظ

 

ژانر

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٧

 

اینایی که دست از سرت بر نمی دارن.

 
۱٢:٢٤ ‎ق.ظ

 

اعلامیه

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٧

 

به زودی در این مکان یک پست جدید نصب خواهد شد.

 
۱٢:٢٤ ‎ق.ظ

 

سرفرصت یک عکس خوب پیدا میکنم می ذارم برای این پست!

 
چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٦

 

اگه منم مثل پلیس آلمان خوشگل بودم بولوند بودم چشم رنگی بودم... می تونستم برم پلیس شم! خیلی کیف می داد.

ولی حیف .. حیف که هیچ کدوم این مشخصات رو ندارم! 

 

 
۱٠:٢٧ ‎ب.ظ

 

این مجامع بین المللی حقوق بشر که می گن دقیقا کیه؟

 
چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٦

 

این گرسنگان سومالی ییهو غذاشون تموم شد؟ یعنی قبل از این گرسنه نبودن؟ اگه قبلا هم گرسنه بودن پس چرا هیشکی نفهمید؟

 

 
٦:۱٦ ‎ب.ظ

 

اینو هنوز نفهمیده ام

 
چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٦

 

بدن همه ی زن ها مثل هم است. حالا شاید یکی دو تایشان کمی بهتر باشند. اما همه سرتاپا یک کرباسند. با این حال نمی فهمم چرا هیچ مردی از زن خودش سیر نمی شود و چشمش مدام دنبال زنهای دیگر می چرخد.

 

 
٦:۱۱ ‎ب.ظ

 

ژانر

 
چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٦

 

اینایی که هم نگران گرسنگان سومالی هستند هم دهن هم اتاقی شون رو سرویس می کنن.

 

 

 
٦:۱٠ ‎ب.ظ

 

ژانر

 
چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٦

 

اینایی که می خوان تو رو هر جور که شده تحت سلطه ی خودشون در بیارن.

 

 
٦:٠٩ ‎ب.ظ

 

رونوشت به مریم پویا- مرتضی -

 
چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٦

 

یعنی جون من خدا وکیلی این همه مطلب مفرح نوشتم یکیتون یه کامنت هم نذاشته. به جان خودم اسم تک تکتون رو می ذارم اینجا آبرو ریزی می کنم!  

 
٤:۱٥ ‎ب.ظ

 

دور همیم دیگه! چرا سخت می گیرین؟

 
چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٦

 

رادیو فردا:

هیلاری کلینتون، وزیر خارجه آمریکا روز سه شنبه گفت:«ترکیه، عربستان سعودی و دیگر کشورها باید به بشار اسد بگویند که از قدرت کنار برود.» خانم کلینتون اما خود به عنوان وزیر خارجه آمریکا موضعی در خصوص درخواست کناره گیری بشار اسد از قدرت را اعلام نکرد.

 

باز این خانوم هیلاری یه چی گفت ما یه کم بخندیم! حالا یه عده جوونی کرده اند مرده اند.. شما خودتون به اسد جون بگین بره. جون شما راه نداره ما بش بگیم! تعارف نکنید. 

 
۱٢:۳۸ ‎ق.ظ

 

شده جریان هیتلر!

 
چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٦

 

سوریه همه مردم سوریه رو کشت، دیگه هیشکی باقی نمونده، حالا رفته سروقت بقیه مردم دنیا، داره می زنه فلسطینی ها رو می کشه! 

طفلکی سازمان ملل هم گفته ما نگرانیم! خسته شدن بنده خدا ها از نگرانی! یه آب قند درست کنید ببرید برای این سازمان ملل. 

به خدا نه جنازه ها نه زخمی ها، هیشکدوم راضی به نگرانی سازمان ملل نیستند. 

 
۱٢:۳٠ ‎ق.ظ

 

بس که همه چی ..!!!

 
چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٦

 

توجه کردین جدیدا چقدر از کلمه ی گه استفاده می کنم؟ 

 
۱٢:٢٧ ‎ق.ظ

 

گه اضافه

 
چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٦
 
۱٢:٢٥ ‎ق.ظ

 

تغییرات بنیادی

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٥

آموزش و پرورش خبر داد به دلیل تحریک کنندگی، عبارت "دامنم از دست برفت" از کتاب ادبیات مدرسه حذف می شود.
 
۱۱:٤٥ ‎ب.ظ

 

کیست که مرا یاری کند؟

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٥

 

کیست که مطالب وبلاگ مرا شیر کند؟

 

امام پگاه در شب شونزده آگوست

 
۱۱:٤٤ ‎ب.ظ

 

توطئه ی جدید دشمن

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٥

 

این "وی" حالا کی هست هی می گن "وی ادامه داد"، "وی افزود"

از عوامل دشمنه که اسم خودشو گذاشته V به نشانه ی پیروزی؟

 
۱۱:٤۳ ‎ب.ظ

 

 

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٥

 

تو یه وبلاگ نوشته 

این روزا که تشنتونه و نمی تونید آب بخورید.بگید یا ابالفضل(ع)

 

به نظر تشنگی آدم رفع می شه اینجوری.

 
۱۱:٤۱ ‎ب.ظ

 

من به خال اونجات گرفتار شدم!

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٥
 
۱۱:۳۳ ‎ب.ظ

 

خووووووووووووووووب

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٥
 
٥:۳٢ ‎ب.ظ

 

مردی از جنس مردم

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٥
 
٥:٢٦ ‎ب.ظ

 

آرامش خاطر

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٥
 
٥:٢۳ ‎ب.ظ

 

خوب سرمون رو گرم کردن.. خووووووووووووب... (2)

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٥
 
٥:۱٩ ‎ب.ظ

 

خدایا نکند که «نه کافر-نه مؤمن» از دنیا رویم

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٥

 

نوشته ای از یاسر میردامادی

 

شیخ سرفه‌ای کرد و ادامه داد: «ذکر لا اله الّا اللّه برترین اذکار است و آخرین درجه‌ی ایمان. چرا؟ زیرا جامع مقام کفر و ایمان است. ابتدا می‌گویی: خدایی نیست (لا اله) بعد می‌گویی مگر خداوند یگانه (الّا اللّه). آن ذکری که جامع مقام کفر و ایمان باشد، برترین اذکار است. من بارها گفته‌ام که بر کافریِ کسی طعنه مزنید. کسی چه می‌داند، شاید این کافری مقدّمه‌ی ایمان باشد. همه‌ی ما برای مؤمن شدن ابتدا باید کافر شویم، کافر به همه‌ی خدایان ریز و درشت. کفر مقدّمه‌ی ایمان است و بلکه جزیی از ایمان است؛ یعنی بعد از این‌که به اللّه مؤمن شدی،

کافی نیست صرفاً بگویی اللّه، بلکه هم‌چنان باید قبل از اللّه بگویی لا اله الّا اللّه، یعنی کافریّت خود را علی الدّوام در میان آوری تا مؤمن باشی و مؤمن بمانی. خلاصه این‌که بر کافری کسی طعنه مزنید. شاید دری باشد به ایمان‌اش.»



«شیخنا! اگر کسی در کافری مقام کرد و از آن‌جا رهی به دهی نگشود، چه؟» کافری از گوشه‌ی خانقاه پرسید.


«در این صورت، حظّ او از حقیقت در این عالم، به قدر وجه سالبه‌ی حقیقت بوده است. کفر حقیقی، درجه‌ای از ایمان است، حتّی اگر به ایمانِ ایجابی منتهی نشود. بی‌خدایی، از پرستش خدایان دروغین، همانا به مراتب به حقیقت نزدیک‌تر است، زیرا بی‌خدایی، مصداق «لا الهیّت» است که نیمه‌ای از راه حقیقتِ الوهی است. اگر کافر، در مقامِ لا الهیّت، جدّ و جهدی کرده و خلوصی ورزیده باشد، انشاءاللّه معذور و مأجور است عند اللّه. جان کلام این‌که (شیخ دستی به ریش‌اش کشید، لحظه‌ای درنگ کرد و ادامه داد) اگر دین ندارید، لا اقل کافر باشید».



شیخ دست به دعا برداشت: «خدایا نکند که «نه کافر-نه مؤمن» از دنیا رویم که خسران مبین است، ایمان‌مان نمی‌دهی، مقام کافری عطا کن! خدایا چنان کن سرانجام کار، که گر مؤمن از دنیا نمی‌رویم، کافر از دنیا برویم.»



شیخ سخن تمام کرد: «بالنّبی و آله».



کافران و مؤمنان صلوات فرستادند. 

 

 
٤:٢٧ ‎ب.ظ

 

ژانر

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٥

 

کسانی که زندگی خودشون رو به گه می کشونن.

 
۱٢:٥٢ ‎ق.ظ

 

اراده

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٥

 

کسانی که کمر به قتل خودشون می بندن.

 
۱٢:٤٩ ‎ق.ظ

 

 

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٥

 

I want to break free

(I want to break free) 
(I want to break free) 
I want to break free from your lies 
You're so self satisfied I don't need you 
I've want to break free 
God knows, God knows I want to break free 

I've fallen in love 
I've fallen in love for the first time 
And this time I know it's for real 
I've fallen in love, yeah 
God knows, God knows I've fallen in love 

It's strange but it's true 
I can't get over the way you love me like you do 
But I have to be sure 
When I walk out that door 
Oh how I want to be free, baby 
Oh how I want to break free, 
Oh how I want to break free 

But life still goes on 
I can't get used to, living without, living without, 
Living without you by my side 
I don't want to live alone, hey 
God knows, got to make it on my own 
So baby can't you see 
God knows, gods know, gods know 
I've want to break free 

 
۱٢:۳۸ ‎ق.ظ

 

برخورد از نوع سوم

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٥

 

از تمام آنچه نمی دانیم. نمی دانیم. نمی دانیم.

 
۱٢:۳٥ ‎ق.ظ

 

 

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٥

 

خدایا همه ی مارو رستگار کن.

 
۱٢:۱٤ ‎ق.ظ

 

پوچ

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٢۳

 

یک روز می آید که همه ی ما تمام می شویم. آن موقع دیگر هیچ چیزی اهمیت ندارد. دیگر نه من هستم نه تو هستی نه تمام آنهایی که دوستشان می دارم و تعدادشان خیلی کم است.

 

 

 
٧:٤٤ ‎ب.ظ

 

تعیین تکلیف

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٢۳

 

یک عده تا ابد هم دوست دارند برای زندگی دیگران تعیین تکلیف کنند بدون این که بفهمند باید به زندگی خودشان بچسبند و بقیه را به حال خود بگذارند. 

 
٧:٤۳ ‎ب.ظ

 

بچه گیاه خود رو نیست که فقط آبش بدهی و خاک و خودش بزرگ شود.

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٢۳

 

بچه به دنیا آوردن را همه می توانند. بچه بزرگ کردن را همه نمی توانند.

 

 
٧:٤۱ ‎ب.ظ

 

 

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٢۳

 

هر کسی یک روز پیر می شود. فقط خوبی اش این است که این "یک روز" روز مشخصی نیست. نه طوفان می شود و نه باد. یک روز است مثل همه ی روز ها. برای همین است که نمی فهمیم کی می آید.

خوبی اش همین است. پیر می شویم و فکر می کنیم همیشه همین طور بوده ایم همان قدر که اکنون حس می کنیم همیشه همین شکل بوده ایم.

 

 
٧:۳٩ ‎ب.ظ

 

پوریا عالمی روی کاناپه بیمارستان

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٢۳

 

هیچ چیزی گم نمی شود. اشیا دزدیده می شوند و به این ترتیب از فردی به فرد دیگر منتقل می شوند.

 

در رابطه با: پوریا عالمی در راه اصفهان تصادف کرده و لپ‌تاپش،که می‌گفت همه زندگی‌اش توش بوده، گم یا دزدیده شده است.

 

 
٦:۳٧ ‎ب.ظ

 

پلیس آلمان

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٢۳

 

پلیس آلمان یک جوری است. خوشگل است انگار. آدم کرمش می شود که نگاهش کند. وقتی می بینی یک زن و یک مرد بولوند در لباس کرم رنگ پلیس در خیابان یا در ماشین پلیس هستند کلی هیجان دارد برای خیره شدن و تحسین کردن.

 

 

 

 
۳:۳٤ ‎ب.ظ

 

ای تو روحشون

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٢۳
 
۳:۳۱ ‎ب.ظ

 

سرمان خوب گرم شده است.. خووووووووب...

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٢۳
 
۳:۱۱ ‎ب.ظ

 

آنچه آموختم (5)

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٢۳

 

یک روز می آید که همه چیز تمام می شود. آن روز باید از اول شروع کرد.

 

 
۳:٠٩ ‎ب.ظ

 

کلا اینطور بهتر است!

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٢۳

 

یک زمان هر کس که غریبه بود و از من می پرسید ازدواج کرده ام می گفتم بله نامزد دارم و حلقه ی مامانم را هم که انداخته ام دستم با افتخار نشان می دادم!

و هنوز هم همین عادت را دارم حتی اینجا! 

  

 
٢:٥٥ ‎ب.ظ

 

عجب!

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٢۳

 

یادم می آید یک روز یک شلوار پارچه ای سفید پوشیده بودم و با کلی آدم رفته بودم دربند شاید هم درکه شاید هم کلکچال که الان که فکر می کنم کلکچال بود و ماه مبارک رمضان هم بود و می خواستیم برویم آن بالا افطار بزنیم تو رگ و در بین راه من یک قدم خیلی بزرگ برداشتم که باعث جر خوردن شلوارم از این سر تا اون سر شد و یک صدای جر خوردنی هم از خودش در کرد و بعد من به روی خودم نیاوردم و رفتیم بالا بزن و برقص و مراسم عرفانی افطار و عکس دسته جمعی و بعد هم که دیگر تاریک شده بود برگشتیم از کوه پایین تمام راه آواز خواندیم و بعد هم برگشتیم خانه و توی راه راننده آژانس به من گفت شوهر داری یا نه و فردایش زنگ زدیم از آژانسیه شکایت کردیم! 

 

 
٢:٥۱ ‎ب.ظ

 

آنچه آموختم (4)

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٢۳
 
٢:٤٦ ‎ب.ظ

 

آنچه آموختم

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٢۳

 

یک مرد هرچقدر هم دوست دخترش یا زنش را دوست داشته باشد باز هم چشمش به دنبال زن غریبه است. 

 

 

 
٢:٤٤ ‎ب.ظ

 

توی سایت شراگیم مطلبی رو خواندم که خواستم شما هم آن را بخوانید.

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٢۳

 

 

 توی سایت شراگیم مطلبی رو خواندم که خواستم شما هم آن را بخوانید.

 

توی وجود اکثر مردها یک کرمی هست که دائم در حال وول خوردن است و یک لحظه هم آرام نمی نشیند…اسم این کرم ” بروم یکی دیگر را هم بکنم!” است…واقعا ببخشید…یکوقت فکر نکنید من آدم بی ادبی هستم…هرچه خواستم اسم علمی این کرم را کمی سانسور و یا لااقل تلطیف کنم تا احساسات عمومی را کمتر جریحه دار کند دیدم حق مطلب ادا نمی شود…
 یک فیلسوف بزرگ* میگوید :” تنها مردی که از زندگی ج-نسی خودش راضیست یک مرد مرده هست”…مردها در زندگی برای خود فلسفه ای دارند که در این جمله خلاصه می شود…:” میکنم، پس هستم…!”…جماعت ذکور شوهر جنیفر لوپز هم که باشند باز هم چشمشان در کوچه و خیابان به دنبال اقدس و بتول دو دو می زند…بروید زندگی همین “بن افلک” مادر به خطا را بخوانید…آنقدر هرز پرید که کارشان به طلاق و طلاق کشی ختم شد…کون یک میلیون دلاری جنیفر هم نتوانست او را پایبند خانه و زندگی کند…حالا شما هی بیا بگو من که چیزی کم نگذاشتم و چطور شد که اینطور شد…!؟ کون من و شما خیلی بیارزد فوقش دویست سیصد هزار تومان است… اصلا پانصد هزار تومان…! چانه هم نزنید که جان خودم بیشتر راه ندارد…تازه آن هم در صورتیست که چیزی در مایه های هدیه تهرانی باشید…والا کون آدمهای معمولی کوچه و بازار اگر نظر من را بپرسید هزار تومان هم نمی ارزد…پس بیخود فکر نکنید اگر یکبار جلوی شوهر و یا دوست پسرتان لخت شدید یعنی سکسی ترین آدم روی زمین هستید و تا اخر عمر دیگر او را مدیون و منقاد خویش ساخته اید…
 شاید برایتان جالب باشد بدانید اکثر مردها هرگز یک فیلم سکسی را دو بار تماشا نمیکنند…یک فیلم س-کسی بار اول یک فیلم س-کسی ست…بار دوم تبدیل به یک ملودرام عاشقانه ی کش دار و خسته کننده می شود که در آن بازیگر نقش اولش زنی ست که بدون هیچ دلیل مشخص و قابل قبولی به طرز زننده ای لخت است…! چنین چیزی خیلی عجیب و قابل تامل است…چرا که اگر فرض را بر آن بگیریم که یک مرد با دیدن مثلا صحنه ی برهنه شدن زنی برانگیخته می شود چرا شدت این برانگیختگی با این شدت و حدت نزول میکند…؟
 مردها ماشینهای اتومات با دکمه ی ON و OFF نیستند…ممکن است یک روز که با رب دشامبر نیمه باز از حمام بیرون آمدی دوست پسرت تو را س-کسی ترین موجود روی زمین بنامد و به طرز وحشیانه ای با تو عشقبازی کند ولی روز بعد همین حرکت تو در نظرش یک جلف بازی لوس بچه گانه باشد…!بگذارید جمله ی اول این پاراگراف را اینگونه اصلاح کنم که مردها ماشینهای اتومات با دکمه ی ON و OFF هستند اما کنترل این کلید عموما در دستان یک غریبه است…!
گاهی وقتها یک تماس و برخورد سهوی پای زنی جوان در تاکسی آنقدر برایتان هیجان انگیز و جذاب و سکسی و پر معنا می شود که همانجا طپش قلب میگیرید و تمام بدنتان گر می گیرد…! در صورتی که اگر دوست دختر و یا همسرتان در تاکسی دستش را توی شلوارتان هم میکرد اینچنین تاثیری رویتان نمیگذاشت…این جادوی غریبه هاست…جادوی زنانی که نمی شناسیم…جادوی آذمهایی که تصرفشان نکرده ایم…این مکانیزم در همه یکسان است…اما برخی محافظه کار ترند و برخی دیگر بی پروا تر و گستاخ تر…آدم خیلی باید آدم حسابی باشد که اگر زن و دختری بهش چراغ سبز نشان داد به این فکر کند که من مثلا نسبت به رابطه ای متعهد هستم…همه که مثل من نیستند…! این چیزها دیگر متعلق به داستانهاست…مرد وفادار وجود ندارد و هیچوقت هم وجود نداشته است…اگر مردی امکان هرزگی داشت و با این حال وفادار بود و وفادار ماند شک نکنید که یا قدیس است یا ترسوست و یا از مردانگی چیزی کم دارد…مردها اگر جسما هم به زنانشان خیانت نکنند روحا و فکرا خیانت میکنند…این خانوم بی جهت فکر میکند اتفاق عجیب و غریبی افتاده ست…شوهرش نسبت به بقیه ی شوهرها فقط کمی بدشانس بوده است…همین…! والا میلیونها زوج خوشبخت دارند زندگی میکنند و میلیونها از این اتفاقها هر روز دارد در گوشه و کنار اتفاق می افتد…!
مردها به معنای واقعی کلمه تنوع طلب ، ماجراجو و حریص هستند…عشقهای جدید…روابط جدید…آدمهای کشف نشده…خیلی ها ممکن است به علت محافظه کاری و یا هر چیز دیگر جلوی امیالشان بایستند…ولی این میل همخوابگی با زنان مختلف در همه ی مردها وجود دارد…درست مثل میل خوردن یک بستنی بسکین رابینز…ممکن است کسی که مرض قند دارد به خاطر عوارضش بسکین رابینز نخورد اما همیشه حسرت خوردنش با او هست و خواهد بود…مرض قند روابط زناشوهری منافع مشترک و ترس از دست دادن این منافع است…وقتی در زندگی مشترک پای منافع مشترک در میان باشد مرد محافظه کار تر می شود…وفادار می شود…ولی مطمئن باشید شما به عنوان همسر و یا دوست دختر فابریک که همیشه available هستید دیگر یک مهره ی سوخته اید…برای مردها روابطشان با جنس مخالف یک نوع کفتر بازی ست…فقط تا وقتی نگاهش ملتمسانه رد شما را در آسمان میزند که آن بالا بالاها باشید…به محض اینکه جلد بام شدید و رفتید توی قفس دوباره نگاهش به سوی آسمان خواهد بود…!
 حدود یک سال پیش در نوشته ای با عنوان “خاطرخواهی” کمی جدی تر به همین مساله اشاره کرده ام…برای بخش پایانی این نوشته قسمتی از آن را به عنوان حسن ختام می آورم…شاید که بفهمید چرا نباید از مردها توقعات بیجایی مثل وفاداری داشت:

…یا اصلا چرا راه دور بروم…همین عشقهای خیابانی…فکر می کنید اینهمه آدمی که هر روز در خیابانها از هر کس و ناکسی عشق گدایی می کنند همه لزوما انسانهایی تنها هستند که به دنبال یک همدم و یا حتی شاید یک همخوابه می گردند؟ خیر…مگر ممکن است آدمهایی با آن شکل و شمایل و سن و سال کسی در زندگیشان نباشد…مساله این است که لذت عشق ناشناخته ای که هر لحظه ممکن است از پیچ یک خیابان یا انتهای یک کوچه سر و کله اش پیدا شود بسیار بیشتر از لذت هم صحبتی و یا معاشقه با زنی ست که در خانه منتظرشان نشسته است…! وحشتناک است اما حقیقت دارد…چیزی که یک زن و شوهر را سالهای سال کنار هم نگاه می دارد عشق نیست… عادت است و محافظه کاری و مصلحت جویی و بعضا استیصال…!
… اگر مردی محافظه کاری و یا باورهای عمیق اخلاقی و یا مذهبی در وجودش نباشد حتی اگر زیباترین زن دنیا را داشته باشد چون آن زن را متعلق به خود می داند دیگر احساسش به او از جنس عشق نخواهد بود (حتی اگر محافظه کاری و چنین باورهایی هم در وجودش باشد اینگونه خواهد بود) چرا که عشق مقصد نیست که مسیر ناشناخته ایست که قدم زدن در آن با همه ی بیم و امید هایش و با همه ی مناظر بدیعش است که لذت بخش است و به عشق تعبیر می شود…!
اشتباه نکنید…هیچ مردی روی تخت ارضا نمی شود…با قاطعیت می گویم…تمام لذت و انگیزه هرزه گردی همان جستجو و چانه زنی و بیم و امیدی ست که مرد برای لحظه وصال صرف می کند…اگر هرزه گردی به سکس تشبیه شود نقطه ارگاسمش آن لحظه ایست که زنی سوار ماشینت می شود و تو حین باز کردن باب آشنایی به سمت محلی برای کامجویی از او حرکت میکنی…!
…خودتان را گول نزنید…شوهر و یا دوست پسرتان دوستتان دارد…بهتان دلبسته است…تحمل دیدن ناراحتی شما را ندارد و هرکاری می کند که شما خوشحال و خوشبخت باشید…وقتی می گوید دلش برایتان تنگ شده از صمیم قلب این را می گوید…حتی شاید تصور زندگی بدون شما برایش غیر ممکن باشد…ولی همه ی اینها دلیل نمی شود که هرزه گردی نکند (یا لااقل این نیاز را نداشته باشد)…او مقصر نیست…او در کوچه و بازار به دنبال چیزی می رود که شما مطلقا نمیتوانید به او بدهید…کدام زنی را سراغ دارید که نگران روابط پنهانی شوهرش (ولو در درونی ترین لایه های ذهنش) نباشد…؟ من هم مثل شما از دیدن مردانی که در کوچه و خیابان جلوی پای هر زن و دختری ترمز می کنند در حالی که همسران و یا حتی رفیقه هایشان در جایی منتظر و دلبسته شان هستند احساس ناراحتی می کنم…البته نه به آن دلایلی که یک زن و یا خیلی های دیگر نسبت به این مساله واکنش نشان می دهند…! من از دیدن فیلمی که نقطه اوج آن (جستجوی عشق) در لجنزار دروغ و خیانت فیلمبرداری شود حالم به هم میخورد…فکر می کنم اگر کسی شریکی برای زندگی اش انتخاب کرد باید به آن درجه از رشد رسیده باشد که عشق را دیگر در وجود زنان جستجو نکند…چون در این صورت به دام هرزه گی…به دام دروغ…به دام خیانت…و به دام شهوات می افتد…” 

 

 
٢:۳۸ ‎ب.ظ

 

باران باران بارن

 
جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۱

 

آخرین باری که با دوچرخه ام رفتم خونه 19 جولای بود. ساعت 9 شد و یکباره بارون شدیدی گرفت. اونقدر شدید که نشستیم تو آفیس بلکه از باریدن بایسته. از باریدن نایستاد. بارید. با تمام توان. 9 و نیم تصمیم گرفتیم که این باران خیال ایستادن ندارد. راه افتادیم. و من تا برسم به خانه آنقدر خیس شده بودم که فقط خودم می دانم. دوچرخه ام را گذاشتم جای همیشگی. و یک هفته بعد که از مسکو برگشتم جای همیشگی نبود. دوباره باران گرفت. سیل اشک های من بود که به راه افتاده بود.  

 

 
۱٠:٠٦ ‎ب.ظ

 

من و هارون

 
جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۱

 

یه احمق تصمیم گرفته باگ های کد یه احمق دیگه رو پیدا کنه!

توهین نشه البته خودم رو می گم! 

 

 
۸:٢٥ ‎ب.ظ

 

سخنی با بانو سپیده

 
جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۱

 

من همین جا به بانو سپیده اعتراض می کنم به خاطر تعطیلی وبلاگشان. دوستان، من کمترین از شما در همین ساحت مقدس خواهش می کنم  یک کمپین راه بیندازیم و از بانو سپیده بخوایم تا دوباره به عرصه ی وبلاگ نویسی گام بنهند و ما رهروان خودشون رو بی سرور و سالار در این برهوت اینترنت در زمانه ای که دشمن در کمین نشسته تا مارو بخوره به خود رها نکنند.

بانو سپیده. این سخن جمع کثیری از طرفدارانتونه. پلیز. پلیز. دشمن منتظره تا شما صحنه رو خالی کنید و اونا بیان تو صحنه نانای نانای!

بانو سپیده. من با همین قلب اندکم و با همین روح بزرگوارم از شما می خوام که چراغی که به خانه رواست رو در همین خانه روشن نگه دارین. بله. بانوی بزرگوار. نکنید این کارو.

اگه دوباره وبلاگ ننویسین به بچه ها می گم وبلاگتون رو هک کنن! به جون دو تا بچه ام!

بانوی عالم اینترنت... ستاره ی درخشان آسمان وبلاگ. برگرد. برگرد و قلب های ما رو از خودت بیشتر پر کن.

 

 
۳:٤٤ ‎ب.ظ

 

مامانم

 
جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۱

 

صبح هی می خوابیدم و هی می خوابیدم و هر بار که بیدار می شدم حس می کردم اگر مامانم اینجا بود می گفت

خب خوب خوابیدی خستگیت در رفت. حالا پا شو!

و من توی دلم میگفتم قربونت برم که نگران خستگی منی. اما مامانم نبود و من تا پاسی از 10 گذشته خواب بودم! 

 

 
۳:٤٢ ‎ب.ظ

 

همه چی که نباس معنوی باشه!

 
جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۱

 

به نظر من انگیزه ی مالی انگیزه ی خوبی هست.

 

 
۳:٤٠ ‎ب.ظ

 

چرا زوره؟

 
جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۱

 

می گه پسرم حالا یه ذره هم که شده به یه چیزی اعتقاد داشته باش.

می گه پدرم مگه زوره آدم به یه چیزی اعتقاد داشته باشه؟ 

 

پ: با الهام از یک وبلاگ

 

 

 
۳:۳٥ ‎ب.ظ

 

مسکو

 
جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۱

 

 

 

 

 

 
۳:٢۸ ‎ب.ظ

 

دانشگاه Lomonosov در مسکو

 
جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۱

 

دانشگاه Lomonosov در مسکو . محل برگزاری کنفرانس.

 

 

 

 

 
۳:٢٠ ‎ب.ظ

 

هرگز تصور نمی کردم روزی اینجا رو از نزدیک ببینم (مسکو)

 
جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۱

 

این بنا قابلیت این رو داره که هزار بار ببینیش و هر بار از زیباییش لبخند به لبت بیاد.

 

 
۳:۱۸ ‎ب.ظ

 

آنچه آموختم

 
جمعه ۱۳٩٠/٥/٢۱

 

به هنگام عصبانیت یک کاغذ بردارید و تا می توانید خط خطی اش کنید.

وقتی خط خطی تان تمام شد خط های منحنی آرامی بکشید که نشان دهد بحرانی که در درونتان برپا شده بود تمام شده است.

 

 
۳:۱٤ ‎ب.ظ

 

من و مامانم و موزه ی هنرهای معاصر و پارک لاله (چگونه بزرگ شدم)

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٠

 

بچه که بودم با مامانم هر تئاتر و هر موزه و هر نمایشگاهی که بود می رفتیم.

بیشتر از همه موزه هنرهای معاصر به یادم مانده و نمایشگاه کاریکاتورش در مورد آزادی قلم.

و به طور خاص نمایشگاه نقاشی ای در همین موزه به یادم مانده که در یکی از نقاشی ها  پیرمردی ر و کشیده بود با چراغی در دست و نوشته شده بود: 

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست 

 

 
٧:٠٦ ‎ب.ظ

 

آب بازی

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٠
 
٦:٤٥ ‎ب.ظ

 

مگه انگلیس خودش جزو عوامل بیگانه نیست؟

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٠

 

حالا یه عده خس و خاشاک که از عوامل بیگانه هستن اومدن تو انگلیس دارن فتنه می کنن.

پلیس خودش باید خویشتنداری کنه! 

 

 
٦:٤٢ ‎ب.ظ

 

گله

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٠

 

کلا پیشنهاد من این است که توی نت با هم بحث نکنید. یعنی شما یک چیزی می گویید توی یک کامنت در وبلاگ کس دیگر یا پست می نویسید توی وبلاگ خودتان، و یکی دیگر می آید می گوید زر می زنید و فحش می کشد به سرتاپایتان و بعد شما فحش می کشید به سرتاپایش، شاید هم نکشید و سعی کنید دلیل منطقی بیاورید، و آخرش هم چند روز وقتتان گرفته می شود با بحث کردن و هیچ کس از حرفش پایین نمی آید.

همین است که می گویم در نت بحث نکنید. اجازه بدهید هر گوسفندی آن جور که می خواهد بچرد. 

خودتان هم آن چمنی را که دوست دارید انتخاب کنید و بچریدش!

 

 
٦:۳٧ ‎ب.ظ

 

خداییش خیلی پوله!

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٠
 
٤:٠٠ ‎ب.ظ

 

مردی که روح نداشت

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٠

 

هنوز هم نمی تونم بفهمم یه مرد چه طور می تونه به یه زن پول بده در ازای اینکه باش بخوابه و از این خوابیدن لذت هم ببره.

 

 
۱:۱۳ ‎ب.ظ

 

 

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٠

 

ما بالاخره نفهمیدیم هدف این آفرینش چی بود.

 

 

 
۱:۱٢ ‎ب.ظ

 

تقریبا دقیقا

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٠

 

از دیدن ایرانی هایی که به طور تلویحی با بقیه ایرانی ها قطع رابطه کردن خیلی لذت می برم. تقریبا این ایرانی ها دقیقا همون هایی هستند که من دوست ندارم باشون قطع رابطه کنم! 

 

مثلا میم 

 

 

 

 
۱:٠٩ ‎ب.ظ

 

اگر این را نگوید دق می کند از اشتباه مضاعفی که کرده است.

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٠

 

هر کس ممکن است به هر دلیلی بخشی از زندگی اش را برای یک آدم تلف کند و آن موقع که تلف می کند با خودش بگوید این آدم ارزشش را دارد.

و خیلی بعدتر که می فهمد ارزشش را نداشت با خودش می گوید به تخمم که تلف کردم!

 

به همین راحتی!

 

 
۱:٠٦ ‎ب.ظ

 

گه های خودشیفته

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٠

 

یه وقتایی یه آدمایی تو زندگی آدم پیدا می شن که باعث می شن با خودت فک کنی آدمای قبلی چقد گه بودن. 

 
۱:٠٥ ‎ب.ظ

 

فرصت رو غنیمت بشما

 
چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٩

 

 آقا یا خانومی که میای می خونی کامنت نذاشته می ری! اینا به گردنت می مونه! اون دنیا همین پست ها میان بیخ خرت رو می گیرن می گن کامنت ما چی شد.

همین پست ها میان شهادت می دن علیه ات.

 به خصوص تو این شبا و روزهای عزیز که هر کامنت رو فرشته ها هزار تا می شمارن فرصت رو غنیمت بشمارید و سعی کنید کوله بار آخرتتون رو پربار کنید.

 
۱۱:۱٧ ‎ق.ظ

 

از بس به همه دادیم قاطی پاطی شد!

 
چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٩

 

کسایی که رمز این وبلاگ رو ندارن یه ندا بدن ما یه سرشماری بکنیم ببینیم کیا ندارن!

 

 

 
۱۱:۱٢ ‎ق.ظ

 

چگونه آموختم

 
چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٩

 

مهم ترین خوبی کنار هم زندگی کردن یاد گرفتن است. که چگونه به احساسات هم احترام بگذاریم. که چگونه اعتراض کنیم. که چگونه طلب بخشش کنیم. که چگونه مسئولیت پذیر باشیم.

 یاد می گیرم. و این حتی از لذت پر شدن تنهایی بهتر است. 

 

 
۱۱:۱٠ ‎ق.ظ

 

 

 
چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٩

 

گاهی بهتر است بگذاری آدم ها در حماقتشان بمانند همان اندازه که آن ها فکر می کنند تو در حماقتت مانده ای.

 

 
۱۱:٠٩ ‎ق.ظ

 

مردی از جنس مردم (خیلی دیر حقیقت را دریافتم)

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/۱۸

 

حکومت من حکومتی است از جنس همین مردم. احمدی نژاد از جنس مردم است. دروغ نگفته بود وقتی همه جا می نوشت مردی از جنس مردم. این مساله به من ثابت شد. این حکومت نه از فضا آمده از مریخ نه از بهشت نه از جهنم. این حکومت از جنس مردم است.

 

 

 
۱۱:٤٠ ‎ق.ظ

 

توجیه بدتر از گناه

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/۱۸

 

ملت با مزه ای داریم. خندیدن از ترک و فارس و قزوینی و عرب و آبادانی شروع شد تا رسید به یک آدم خاص که عکس دارد که فیلمش هم هست که اسم دارد که 5 ساله است که هیچ گناهی ندارد جز اینکه از روی بچگی حرفی زده. اما این ملت در همه جا سوژه اش کرده اند و می گویند ما با این بچه کاری نداریم ما داریم به سانسور در صدا و سیما اعتراض می کنیم!!!! 

 

 
۱۱:۳٧ ‎ق.ظ

 

خنده به هر بهایی

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/۱۸

 

نا امید شدم وقتی دیدم نسوان هم مطلبی نوشته برای این بچه. و به طنز از آن یاد کرده.

 نا امید شدم: حتی از کسانی که آن ها را متفکر می پنداشتم. 

 

 
۱۱:۳٦ ‎ق.ظ

 

تجاوز گروهی به حقوق یک کودک.

 
شنبه ۱۳٩٠/٥/۱٥

 

هیچ فک می کنید با این همه مسخره بازی چطور یه بچه ی بی گناه رو داغون می کنید؟ اگه اون بچه خودتون بودید چی؟ بازم دوست داشتید یه چنین اتفاقی بیفته؟ بعد هم میاید داد می زنید بنی آدم اعضای یک دیگرند! یا از حقوق بشر حرف می زنید! یا از تجاوز در زندان ها!

شما به حقوق و آینده و احساس و زندگی یه بچه اینجور ناجوانمردانه دارید تجاوز می کنید. این جرم نیست؟ 

 

دست از سر زندگی این بچه بردارید. شما ها می رید دنبال زندگی تون اما زخمی که به این بچه زدید تا ابد تمام بدنش رو کبود می کنه. نکنید این کار رو.

  

 
٦:٤٦ ‎ب.ظ

 

نوشته های

 
جمعه ۱۳٩٠/٥/۱٤

 

سه تا شاید هم چهار تا نسوان مطلقه ی معلقه داریم که نوشته های اینها بی حد و حساب روی من تاثیر می گذارد. سر همین جریان تصمیم گرفته ام روزه ی سکوت بگیرم و بروم توی غار تنهایی ام.

 

کلا وبلاگ ها و نوشته های خوب روی مسیر زندگی من مدام تاثیر می گذارند. آن دوستمان که هلند است می داند. بس است. بقیه ندانند بهتر است.

 

 
۱٢:٠٠ ‎ب.ظ

 

ش - ل

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٥/۱۳

 

البته اینا برا ما خاطرس! مثلا یک "ش" داشتیم که مانتو اش از کوتاهی و تنگی با مایو رقابت تنگاتنگی داشت و بعد توی زیارت عاشورا دستش را می گذاشت روی قلبش یا یکهو وسط برنامه سجده می رفت و من دهنم باز می ماند که این مسخره بازی ها چیست...

و صد البته در نمازخانه ی اداره می دیدیم که نماز می خواند و صد البته وقتی به من نزدیک می شد من جیغ می زدم چون بدم می آید کسی به من دست بزند! به خصوص آن طوری که او دست می زد!

و خب بد جور هم از سر و کول همکاران آقا آویزان بود! 

 

و این یک نمونه ی کامل است از اینکه چگونه با توجه به منافع یک آدم کاملا متناقض بار بیاییم.

 

 
٧:۱٠ ‎ب.ظ

 

 

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٥/۱۳

 

از وقتی گفتن ماه رمضون داره میاد تا الان که جدی جدی اومده همش دارم همکارام رو تصور می کنم که الان یک سره تو اتاق "ش" جمع هستند و مدام می خورند می خورند می خورند!

البته من دقیقا فلسفه اش را نمی دانم اما پارسال که محدودیت ها بیشتر بود من یادم است که از 9 که می رفتم سر کار تا خود ساعت 2 یکسره پشت میز می خوردم! 

 

 
٧:٠٧ ‎ب.ظ

 

شناخت

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٩

 

شناختن دوستان گه از دوستان غیر گه یکی از اهداف والای زندگی هر انسان است. 

 

در همین زمینه شاعر می فرماید: به تخمم که یه عده شون گه بودن! من با غیر گه ها حال می کنم!

 

 

 
٦:۳٠ ‎ب.ظ

 

حق با هر کی بود حرف اون رو می شونیم رو کرسی!

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٩
 
٦:٢٩ ‎ب.ظ

 

چشم

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٩
 
٦:٢۸ ‎ب.ظ

 

یعنی بهشون حال بدین!

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٩

 

پس اینگونه نباشد که همیشه بقیه حال شما را سرجایش بیاورند. گاهی هم شما حال بقیه را سرجایش بیاورید!

 

 
٦:٢٧ ‎ب.ظ

 

باربی

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٩

 

رفتیم مسکو...

بعد یه عالمه دختر داشت مثل هلو! یعنی به باربی گفته بودن زکی!!! به جان خودم! خود باربی به من گفت اینا به من گفتن زکی! از خوشگلی از هیکل آدم مات می موند تو خیابون! خود من چند بار نزدیک بود تصادف کنم! اصلا بد تیکه ای بودن همشون لامصبا!

ولی پسراشون؟ براتون متاسفم! یکی از یکی گه تر! 

 

 

 
٦:٢٢ ‎ب.ظ

 

روزی 10 بار میاد به جان خودم!

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٩

 

حالا من می گم تو که انقد از عقاید من بدت میاد چرا زرت و زرت میای وبلاگ من که اینا رو بخونی حرص بخوری بعد بیای کامنت بذاری فحش بدی؟ 

 
٦:٢۱ ‎ب.ظ

 

مریدان

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٩

 

پس یکی از مریدان نعره زد:

ما اهل مونشن نیستیم پگاه تنها بماند

 

 و جامه بدرید و از مونشن با همان حالت لخت‌(چون قبلش جامه اش را دریده بود!!!) به هلند بگریخت! 

 

مونشن: Munich به زبان آلمانی 

 
٦:۱٠ ‎ب.ظ

 

در مورد بقیه دوست هایم هم بعدا می نویسم!

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٩

 

دو تا دوست دختر خوب پیدا کرده ام.

یکیشان آلمانی است با موهای بولند و بسیار خوشگل و خوش تیپ و فشن که تمام سفر مسکو باهم بودیم و آنقدر خندیدیم که مردیم!  و تمام غذاهایش را با من share می کند و من هم غذایم را با او share می کنم و حتی اگر تمام دنیا هم بخواهد جایی برود می گوید اگر من هم آنجا بروم او می آید و اگر من تصمیم بگیرم جای دیگری بروم او باز هم با من می آید! تازه اس ام اس داده تهش هم بوس گذاشته برایم! و جیگر من است از نوع طلایش!اسمش نادین است.

 یکی دیگرشان هم ایرانی است با موهای بسیار خوش رنگ که جدیدا رفته آرایشگاه در ایران و موهایش تیره تر شده و تیپ سفید می زند در خانه آن قدر خوش تیپ که خود آلمانی ها هم همچنین تیپی در خود دیسکو و خیابان هم نمی توانند بزنند چه برسد به خانه و کلی خوب بلد است غذا درست کند و دکتر هم هست (قرار است بشود) و اسمش زهرا ست. 

 

 
٦:٠٢ ‎ب.ظ

 

آن دو نفر، برای من بیشتر از دو نفر بودند.

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٩
 
۱٢:٥٦ ‎ب.ظ

 

بقل یا بغل. فرق نمی کنه. هر دوش خوبه.

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٩

 
۱٢:٥٥ ‎ب.ظ

 

 

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٩

حرفی برای گفتن نمانده است.
 
۱۱:٥٤ ‎ق.ظ

 

نامه ای برای پشه هام

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٢۸

 

دارم می رم مسکو یه هفته.. دلم برا پشه هام تنگ می شه زیاد. فکرشو که می کنم که شبا میان خودشون رو به پنجره می کوبونن که بیان تو اتاق و کسی نیست که پنجره رو براشون باز کنه از غصه دیوونه می شم. یه دسته باید بذارم برا پنجره که از بیرون هم بشه بازش کرد. ولی نمی دونم پشه هام زورشون برسه که دسته رو بچرخونن یا نه.

پشه هام.. دوستتون دارم. مواظب خودتون باشین تا من برمی گردم. کارای خطرناک نکنین. سمت تورعنکبوت هم نرین. این عنکبوت ها خیلی موذی هستن و همه جا تور درست کردن. 

جون من و جون شما.

بوس. لاو. چاو!

(یه قطره اشک)

 

 پ: به خدا اگه می شد همتون رو می ذاشتم تو چمدونم با خودم می بردمتون. ولی می ترسم تو فرودگاه به جرم قاچاق حیوانات بگیرنم. 

 

 
٦:۳٠ ‎ب.ظ

 

هردویش خودم بودم

 
دوشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٧

 

آنکه رفت

آنکه ماند.

 
٩:۳٢ ‎ب.ظ

 

من خودم را می خواهم

 
دوشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٧

 

روزی که خودم را گم کردم تقصیر هیچ کس نبود.

هرچه گشتم نبودم.

و تقصیر هیچ کس نبود.

 

سرگردانم سرگردان.

 
٩:٢٩ ‎ب.ظ

 

امروز

 
دوشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٧

 

دکتر می گه 90 درصد جوون ها به خودکشی فکر می کنن. حالا می تونه مداوم باشه یا گاهی.

اما راه زیادیه بین ارتکاب به خودکشی و فکر کردن بهش.

 
٩:٢۸ ‎ب.ظ

 

حالا اگه پسره خودش راضی باشه که من مدرکم بالاتر باشه نمی شه؟

 
دوشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٧

 

یکی از دوستان زحمت کشیده اند و توصیه هایی به دختران مجرد در باب شوهر یابی کرده اند که مورد چهارم آن بسیار جلب نظر کرد:

 

۴.تحصیل در دانشگاه را لااقل موقتا متوقف کنید.خیلی سخت نیست فهم اینکه امروز پسران واجد شرایط ازدواج به نسبت دختران از سطح تحصیلات پائین تری برخوردارند که آنهم دلایل متعددی دارد که واضح ترین آنها خدمت مقدس سربازی است ،لذا هنگام انتخاب همسر هم به دنبال موردی با سطح تحصیلات پائین تر یا همسطح خودشان می گردند و البته این مورد ناشی از مسائل فطری مرد هاست که دوست دارند همه چیز تمام باشند جلوی همسرشان لذا با ادامه تحصیل و نیل به مدارج بالاتر فقط شانس ازدواج خودتان را کم می کنید پس توصیه اینست با توجه به اولویت ازدواج نسبت به تحصیلات لااقل موقتا به یک مقطع مناسب (ترجیحا کاردانی یا کارشناسی)اکتفا نموده و ادامه تحصیل را به بعد از ازدواج موکول کنید هرچند ادامه تحصیل بعد از ازدواج کمی سخت تر است ولی بهتر از مجرد ماندن است.به کنایه ها و سرکوفت های دیگران در این مورد اعتنا نکنید . 

 

 من باید خدمت این دوست عزیزمون بگم که ما دیپلم که گرفتیم که تا اون موقع فقط با دخترها گشته بودیم و بعد گفتیم بریم دانشگاه که شوهر کنیم و بلافاصله هم ترک تحصیل کنیم که نکنه از آقامون سر تر بشیم. بعد لیسانس گرفتیم و کسی مارو ندید گفتیم بریم فوق بخونیم! فوق رو هم خوندیم و با توجه به اینکه می دونستیم هرچی مدرک بهتر شانس ازدواج بدتر یک سال هم وقت تلف کردیم و رفتیم کار کردیم که از خودمون ماشین و خونه بخریم چون پسرها دوست دارن دختر از خودش ماشین و خونه داشته باشه! بعد از یک سال حوصلمون سر رفت گفتیم حالا یک کم دکترا بخونیم و با این کار لگد به بخت خودمون زدیم چون فقط با پست داک در این حالت می تونیم ازدواج کنیم که پست داک ها هم همه سن بابامون هستن و خودشون زن دارن! تازه پست داک ما پسرش سن پسر نداشته ی منه!

 

 
۱٢:۱٢ ‎ب.ظ

 

بریم بستنی بخوریم؟

 
دوشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٧

 

از هرجای مونیخ که نگاه کنی... بالای هر تپه ای که بری... هر جاش که دراز بکشی... بازم اون دو تا ستون زرد رو میبینی... که یاد اولین عکس من می ندازمتمون. با اون بلوز مشکی.  

 

 

 
۱٢:٠٤ ‎ب.ظ

 

آنچه در غربت آموختم

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٦

 

غم هایتان و مشکلاتتان و بدبختی هایتان را با "فامیل" در میان نگذارید!

که نه تنها آب روی آتش نیستند که بنزین روی آتش هستند.

 

تنها برای آتش گرفتن بیشتر از عنصر "فامیل" استفاده کنید.

 

 
۸:٢۱ ‎ب.ظ

 

 

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٦

 

پس ای کسانی که ایمان آورده اید

همانا اگر باران می آید

در حالی که شما باران را دوست ندارید

یا خیلی گرم است

در حالی که شما خیلی گرم دوست ندارید

یا برف می آید نوک دماغتان قندیل می زند

در حالی که شما قندیل دوست ندارید

بدانید همه ی اینها عذاب ماست

چون به حرف ما نرفته اید

و آن زمان که آفتاب می درخشد

و نسیم دل انگیزی می وزد

باز هم کار ماست

چون به حرف ما رفته اید.

 

 
٥:۳٩ ‎ب.ظ

 

 

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٦

 

پس ای کسانی که ایمان آورده اید

پس 200 بوس بر شما واجب است

که 50 تای آن را صبح

و 100 تای آن را ظهر

و 150 تای آن را شب به جا می آورید.

پس همانا این از 200 تا هم بیشتر شد.

که در آن نشانه هایی است برای کسانی که تعقل میکنند! 

 

 
٥:٢۸ ‎ب.ظ

 

از دست این جوونا!!!!!!

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٦

 

بعد تا حالا یه مانور گذاشتین که توش یه تعداد معینی بوس رو در یک زمان معین با سرعت بالا رد و بدل کنین؟

 

 
٥:٢٥ ‎ب.ظ

 

من به خاطر خودشون می گم!

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٦

 

بعد شما دو تا خسته نمی شین هربار که هم رو می بینین صد و بیست بار (بلکه هم بیشتر) هم رو بوس می کنین؟

 

 
٥:٢۳ ‎ب.ظ

 

بادا بادا مبارک بادا ای شالله مبارک باداااا!

 
جمعه ۱۳٩٠/٤/٢٤

 

 در همین راستا تولد عزیز دلمون شهرزاد گل گلاب بر همه دوستان و آشنایان مبارک و فرخنده باااااااااااااد

 

  

بادا بادا مبارک بادا ای شالله مبارک باداااا!

 

این عید فرخنده و این تولد مبارک و ظهور اولین اختر تابناک شهرزادیت بر همه دوستداران آن بزرگوار مبارک و بادا بادا باد. 

 

 

 
۱۱:٠٩ ‎ق.ظ

 

یعنی تا حالا نشده یا پیشنهاد درست و حسابی به من بدن اینا.

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/٢۳

 

یک عده کارشان این است که از هر خراب شده ای غیر از آلمان زنگ می زنند به من و زر هایی مثل این که خانه ات تلویزیون دارد یا نه یا چرا پاسپورتت دست خودت نبود یا چرا خونه فعلیت رو عوض نمی کنی مگه نمی فهمی کوچیکه یا چرا تلویزیون نمی خری یا مامانت کی میاد دوباره پیشت یا بالاخره خونه گرفتی یا نه یا موبایلت رو با خودت ببر مسکو که شاید مسکو که هستی یه خری هوس کرد بهت زنگ بزنه یا چرا پیغام گیر گوشیت رو غیرفعال کردی یا چرا ورزش نمی کنی یا چرا چربی زیاد می خوری یا چرا وقتی می گوزی بوش خوب نیست و کلی چرای دیگه را از آن سر دنیا مطرح می کنند و هیچ نمی فهمند که حتی اگر فامیلم هم باشند باز هم هیچ ربطی بهشان ندارد که من چه گهی با چه طعمی می خورم در زندگی ام. 

 

 
٦:٤٩ ‎ب.ظ

 

شد 12 دقیقه!

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/٢۳

 

و 13 دقیقه دیگر می شود 7 و تو گفته ای که کارت ساعت 7 تمام می شود و این خیلی خوب است.

 

 
٦:٤٧ ‎ب.ظ

 

البته اصل فحش هست پدر سگ هیجی ندار. اما اینجوری بیشتر تو دهن می چرخه.

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/٢۳

 

یک فحش جدیدی یاد گرفته ام که هست‌ "پدرسگ بی همه چیز".

این را توی یک متنی خواندم که در آن مادر شنل قرمزی برایش پای تمشک درست کرده بود و هی می گفت شنل قرمزی پای تمشکت سرد شد بیا کوفت کن و شنل قرمزی هی نمی آید و در نهایت مامانش او را با عنوان "پدرسگ بی همه چیز" خطاب می کند و شنل قرمزی می آید که پای تمشکش را تا از دهن نیفتاده بخورد که مادرش از عصبانیت با لوله جاروبرقی می زند توی سرش. خیلی داستان جالب و آموزنده ای بود که من در آن فهمیدم آدم باید پای تمشکش را قبل از اینکه سرد شود بخورد چون از دهن می افتند.

 

اصل داستان 

 

 
٦:٤٢ ‎ب.ظ

 

هر 5 روز دو و نیم یورو پدسسگ

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/٢۳

 

شرکت لعنتی! 

 
٦:٤۱ ‎ب.ظ

 

 

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/٢۳

 

در پس هر اشتباهی راهی نهفته است. 

 

 
٥:۱٠ ‎ب.ظ

 

کامپایلرم آرزوست

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/٢۳

 

دوستان واقعی باید کامپایلر یکدیگر باشند. که خطاهای یکدیگر را به هم گوشزد کنند که به هم بگویند دیگری کجا اشتباه می رود راه را به اشتباه برگزیده است به اشتباه سخن گفته است به اشتباه عمل کرده است. 

نه آنکه بخواهند دیگری دقیقا همان شود که آن ها می خواهند. که تنها راه را نشان دهند: تا آزادانه انتخاب کند.

دوست واقعی آینه تو است.

 

 

 
٥:٠٦ ‎ب.ظ

 

نیمه ی گم نشده

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/٢۳

 

گرچه به نظر می آید یک نفرم اما بعد از گذشت مدت زمان کافی خواهید دانست دو نفرم که یک نفرم تکمیل کننده نفر دیگرم است.

 

 
٥:٠٥ ‎ب.ظ

 

 

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/٢۳

 

این که نباشی و این که باشی کلا فرقی ندارد جز اینکه خیلی بهتر است بودنت.

 

 
٥:٠٤ ‎ب.ظ

 

اینم شد اصطلاح؟؟ مردم سر همین چرک کف دست آدم می کشن!!!

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/٢۳

 

کدوم خری گفت پول چرک کف دسته؟ این چرک ها رو از ما دزدیدن لطفا یه راهی بدین بشه برگردوندنش. 

 
٥:٠۳ ‎ب.ظ

 

درگیری های متداول در سینما

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/٢۳

 

من آخر نفهمیدم این نادر و سیمین چرا آلمانی حرف می زدن!

 

 
٥:٠۱ ‎ب.ظ

 

از دغدغه های ...

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/٢۳

 

می گفت پسرخالش بعد از چند ماه زنگ زده که رفتی آلمان ماشین خریدی یا نه؟!!! 

 

 
٥:٠٠ ‎ب.ظ

 

 

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/٢۳

 

هر دفعه زنگ می زنه می گه خونت تلویزیون داره؟ بعد من می گم بابا من وقت تلویزیون نگاه کردن ندارم! دوباره دفعه بعد زنگ می زنه می گه خونه جدید که اجاره کردی تلویزیون داره؟ 

 

پ: خونه اول تلویزیون داشت. می گم آره داره. گیر داده که چند اینچه؟ ال سی دی هست یا معمولیه!!!

 

 

 
٤:٥۸ ‎ب.ظ

 

یعنی با این اوضاع یه متر جا هم نمی مونه تو بهشت برا بقیه! همش می شه مال خودش!

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٢۱

 

باز این مرتضی اومد با سرعت نور شروع کرد به کامنت گذاشتن. یکی جلوش رو بگیره الانه که سرور پرشین بلاگ منفجر شه!

 

اصل ماجرا:

می خواد همه ثواب ها مال خودش بشه! ای کسانی که ایمان آورده اید! اگه دیر بجنبید سند بهشت رو زدم به نامش! 

 

 
۸:٠٠ ‎ب.ظ

 

نشد اینجا حداقل یه دزدی ای چیزی بشه برامون نوستالوژی شه!

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٢۱

 

اگر مملکت خارجی ها امن نبود خیلی خوب تر بود...

 من قبل از غروب می رفتم خانه... و وقتی همه دانشگاه را ترک می کردند نمی نشستم به امید معجزه بلکه کدم کار کند... و شب اگر سرم را هم می بریدند جرات نمی کردم در دانشگاه بخوابم...

لعنتی ها مملکت را امن کرده اند اما یک ذره به مشکلاتی که متعاقبش ممکن است به وجود بیاید فکر نکرده اند. 

 

 
٧:۳۱ ‎ب.ظ

 

من بدو کفار بدو!

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٢۱

 

جمعه که رفتم خونه دیدم جلوی در تار عنکبوت بسته! به جان خودم!

بس که خونه نرفته بودم!

کبوتره هم اگه میومد لونه درس می کرد جلوش دیگه.....

دیگه! دیگه!

 

 

 
٧:٢٦ ‎ب.ظ

 

تق تق تق تق

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٢۱

 

کفش های تق تقی ام را بیاورید.

می خواهم تق تق صدا کنم! 

 

 
٧:٢٦ ‎ب.ظ

 

تف به این زندگی

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٢۱

 

همه شب می روند خانه (می خوابند).

ما شب می رویم روی میز (می خوابیم). 

 

 
٧:٢٢ ‎ب.ظ

 

وطنم وطنم وطنم وطنم

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٢۱
 
٥:٢٥ ‎ب.ظ

 

ادامه: می بوسمت! شب دیر نیا نگران می شم!!!!

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٢۱

 

عزیزم! وی ویر‌!

بالاخره بغل درسته یا بقل؟؟؟

 

امضا: همسرت!  (عزیز دلت!)

 

 
٥:٢٤ ‎ب.ظ

 

کیست که مرا بغل کند!!!!!

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٢۱

 

من دلم بغل می خواهد.

کیه که دلش بغل نخواهد. 

 

 
٥:٢۳ ‎ب.ظ

 

صادقانه بگویم نمی خواهم بدانند!

 
دوشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٠

 

امشب می رویم نادر از سیمین را ببینیم. که جدا می شوند. که اصلا هم برای من مهم نیست که جدا می شوند. که به درک که جدا می شوند. که من به اندازه ی کافی بدبختی داشته ام که نخواهم از بدبختی نادر و سیمین بدانم. که این فیلم ها برای همین خارجی ها خوب است که آنقدر دلشان خوش است و آنقدر این بحث های مزخرف را ندارند که با دیدن این فیلم هی به هم بگویند می بینی در ایران چه اتقاقات گهی می افتد؟ و هی بگویند عجب مملکتی است که زن ها روسری می گذارند و مردها داد می شوند و زن ها هی تو سری می خورند..

و ریده شود به یک ذره اعتباری که جلویشان داریم. 

بعد هم کلی جایزه می دهند به این فیلم های گه که از بدبختی های ما می گوید. که انگار خوشبختی و شاد بودن و زندگی نرمال داشتن به ایرانی جماعت نیامده... هرچه فیلم بوده که جایزه گرفته فیلمی بوده که بدبختی های ما را به فجیع ترین شکل ممکن به تصویر می کشیده. تصویری که می شود تصویر تمام ایرانی ها در ذهن خارجی.

 

 
٥:٢۱ ‎ب.ظ

 

 

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٩
 
۱۱:٠٩ ‎ق.ظ

 

کثافت برداشته این جا رو (2)

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٩

 

وقتی خبر رو خوندم به اندازه ی کافی حالم بد شد... یه پسر به بهانه ی اینکه "مونا" بهش جواب منفی داده بود دختر رو تعقیب می کنه میاد رو پل اول با چاقو چند ضربه می زنه به پشتش تا نقش زمین شه و بعد می شینه رو سینه ی دخترک... 10 دقیقه برای وارد کردن 50 ضربه به سینه ی دخترک کافی بوده... کافی بوده تا هردو رو غرق خون کنه... کافی بوده که نفس ما رو بعد از شنیدنش حبس کنه خفه کنه.... 

این وسط آدم های رو پل کاری نمی تونستن بکنن. چی بگم؟ بگم می رفتن جلو و کشته می شدن؟

این وسط پلیس نبوده. پلیس جای دوری بوده. داشته دخترا رو دستگیر می کرده. دستش بند بوده.

این وسط این ده دقیقه مردم وا میستن و می بینن که یه دختر داره جون می ده جلوشون. و می بینن. و هیشکی هیچ کاری نمی کنه. 

و پلیس هم یه جای دور بوده...

بعد قاتل خیلی راحت می ره از پل پایین. می خواد اول بره وسط اتوبان که نمی شه. بعد می ره تاکسی سوار شه! که مردم بالاخره جرات می کنن که برن و بگیرنش...

و باز هم پلیس یه جای دور بوده...

و بعد پلیس خیلی بعدتر از جای دور می رسه...

درحالی که دخترک اون بالا رو پل بی گناه تو خون خودش غلطیده بوده... چون نمی دونسته که حق نداره به یه مرد  نه بگه... چون نمی دونسته که مرد غیرت داره! تعصب داره! به مرد بودنش بر می خوره اگه نه بشنوه! دخترک می میره چون نمی دونسته یک زن از همون لحظه ای که به دنیا میاد باید تابع خواست مردها باشه. 

دخترک مرد. با 50 ضربه... ده دقیقه... قاتلش نشست رو سینه اش. و کشتش.

دخترک مرد چون نمی دونست نباید نه بگه. چون نمی دونست مرد برای زن هیچ حقی قائل نیست حتی حق نه.

 

این هم نوشته ای از دوست منا

 
۱٠:٥٦ ‎ق.ظ

 

 

 
جمعه ۱۳٩٠/٤/۱٧

 

یارم نیومد به در خانه و در خانه ببودم

خانه گویی به سرم ریخت چو این قصه شنودم

آنکه می خواست در دولت بختم بگشاید

با که گویم که حتی در خونم نیومد!

 
۱٠:۳٢ ‎ب.ظ

 

چشمم روشن!

 
جمعه ۱۳٩٠/٤/۱٧

 

گر نیم شبی مست در آغوش من افتد

چندان به لبش بوسه زنم کز سخن افتد!

 
۱٠:۳۱ ‎ب.ظ

 

هزار متر

 
جمعه ۱۳٩٠/٤/۱٧

 

اگر قرار شود هزار متر زمین به ما بدهند یعنی از سر کوچمون تا خونه رویا اینا میشه مال ما؟ قصابیه هم می شه مال ما؟ مغازه آقا جباری خدابیامرز چی؟ خونه مهری اینا رو هم می دن بهمون؟ بعد مهری اینا کجا برن؟ بعد ما با این همه زمین چی کنیم؟ پارک درست کنیم؟ با کدوم پول؟ حالا خونه رویا اینا رو می شه بذاریم مال خودشون باشه؟ گناه دارن آخه آواره می شن.  

میشه همه ی 1000 مترمون رو بکنیم مدرسه خودمون هم بشیم سرایدارش؟

بعد مهری اینا و رویا اینا هم هرکدوم تو یه کلاسش زندگی کنن. قصابه هم یه گوشه حیاط مدرسه گوشتش رو بفروشه! آخه انصاف نیست ما هزار متر داشته باشیم عوضش اونا آواره شن! 

 

 

 
۸:٤٧ ‎ق.ظ

 

کم کم بدنم داره به سفتی میز عادت می کنه!

 
جمعه ۱۳٩٠/٤/۱٧

 

همین الاناس که توماس برسه بگه باز دیشب تو دانشگاه خوابیدی؟

 

 
۸:٤٦ ‎ق.ظ

 

از دروغ کسی حناق نمی گیرد.

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٦

 

وقتی امنیتی که اینجا به عنوان یک زن دارم را با امنیتی که آنجا به عنوان یک زن داشتم مقایسه می کنم می بینم آنجا من خیلی بیشتر امنیت داشتم.

 

تعجب نکنید.

خواستم ببینم حناق می گیرم یا نه که نگرفتم! 

 

 
٢:٥٢ ‎ب.ظ

 

دور اندیشی

 
چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٥

 

احمدی نژاد: به هر خانواده ایرانی هزار متر زمین می دهیم.

 

آقا 988 مترش مال خودتون، اون دو متر قبر ما رو بده بعد از مرگمون رو زمین نمونه جنازمون.

ببینم همون دو متر رو می دی!

 
٤:٥٤ ‎ب.ظ

 

دروغ است اگر بگویم دلم باتوست تو را می فهمم. چگونه می توانم تو را بفهمم

 
چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٥
 
٤:٤٦ ‎ب.ظ

 

ندانستن خوب است گاهی هرچند جهالت همواره مضموم است.

 
چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٥

 

آدم هرچه از اخبار بی خبر تر باشد بهتر است... یک هفته بود لپ تاپ را آورده بودم دانشگاه و خب اینجا داشت خاک می خورد. خانه که می رفتم خبری از صدای رادیو نبود. مثل آدم می خوابیدم. صبح هم خبری نبود. مثل آدم می آمدم دانشگاه. دیشب دوباره برش گرداندم خانه.. دوباره همه جا پر شد از خبر بد که هیچ فرقی هم در زندگی ام ایجاد نمی کند جز اینکه به جنون برساندم.

حتی پارازیت هم حال نداد.

چون آدم در زندگی اش به یک جایی می رسد که آنقدر خسته می شود از این همه خبر بد که ترجیح می دهد در بی خبری زندگی کند تا در باخبری. 

 

 
۱٠:٤٦ ‎ق.ظ

 

وجدان اجتماعی

 
چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٥

 

یعنی اینجا با آدم کاری می کنه که از صبح از اینکه تو راه چراغ قرمز رو رد کردم عذاب وجدان دارم!

 

 
۱٠:٤٤ ‎ق.ظ

 

میم هستم از مونیخ!

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/۱٤

 

من از کلیه ی دوستانی که نصفه شبا بیدارن و با کامنت بازی در فیس بوک با شخص بنده یا با چت به شدت من را می خندانند تشکر می کنم.

 

با تشکر ویژه از میم از مونیخ!

 

 
۳:٠٥ ‎ق.ظ

 

قصه حسین کرد هم بود تا الان باس تمومم شده بود!

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/۱٤

 

این لپ تاپم هم که فن اش همش زر زر می کنه!‌ اگه خفه شد دو دقیقه! 

 

 
۳:٠۱ ‎ق.ظ

 

ایرانی ها مریضند.

 
شنبه ۱۳٩٠/٤/۱۱
 
۱۱:٤۱ ‎ق.ظ

 

 

 
شنبه ۱۳٩٠/٤/۱۱

 

ایرانی های خارج از کشور دو دسته اند.

اونایی که می شه به دوستای خارجی معرفی شون کنی و با افتخار بگی هموطنت هستن.

اونایی که تا فاصله یک کیلومتری دوستای خارجیت هم نباید ببری شون نکنه ایران و ایرانی بد نام شه.

 

 
۱۱:۳٤ ‎ق.ظ

 

خورده باشه و هر زری زده باشه

 
شنبه ۱۳٩٠/٤/۱۱

 

همین آقایی که سر تا پا دلقکه و مدام مزخرف می گه و اصلا نمی شه بردش جلوی دوستای خارجی چون اگه ببری فک می کنن همه ایرانی ها اینجورین و کلا آبرو دیگه برات نمی مونه برگشته می گه بهنود منو سرشکسته کرد تو برنامه دیشب!

 من که هنوز ندیدم برنامه دیشب رو. ولی بهنود هر گهی خورده باشه و هر زری زده باشه بازم تو بیشتر منو به عنوان یه ایرانی سرشکسته می کنی.

 چرا اینا هی راه دور می رن؟ بابا خودتون خودمون رو سرشکسته می کنین. اون بابا اون سر دنیا داره زندگیشو می کنه. 

 

 
۱۱:٢٩ ‎ق.ظ

 

با دستت که نمی رینی که دستت رو می شوری!

 
شنبه ۱۳٩٠/٤/۱۱

 

اگه من می دونستم این خارجی ها چرا وقتی از توالت در میان دستشون رو می شورن ولی وقتی تو تولتن خودشون رو نمی شورن خیلی خوب بود! 

 

پ: همش تظاهر! همش ریا!

 

 
۱٢:۱٩ ‎ق.ظ

 

حالا فایده اش چیه؟؟

 
جمعه ۱۳٩٠/٤/۱٠

 

فقط به من بگید کدوم احمقی یه کاری کرد که هر بار لاگ آت می کنی یا ریستارت می کنی دکمه ی Num lock خاموش شه! 

یعنی اصلا چه جوری به فکرش رسید که اینکارو بکنه؟؟

 

 
۱٠:۳٩ ‎ب.ظ

 

از یه دوست

 
جمعه ۱۳٩٠/٤/۱٠

یه روز خوب میاد که پگاه وقتی هنوز هوا روشنه میره خونه
یه روز خوب میاد که که دیگه هیچ کدی ریزالت بد نمیده
یه روز خوب میاد که دیگه هیچ جابی تو کیو منتظر نمیمونه
یه روز خوب میاد
من میدونم

 
٩:٤٠ ‎ب.ظ

 

از مزایای خارج آشنایی با پشه ها است.

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٧

 

اگه توماس بفهمه که من شبا اینجا می شینم و از پشه هام عکس می گیرم و زیباییشون رو تحسین می کنم به دیوانگی من رسما ایمان میاره.

 

ولی خداییش طرح های جالبی دارن پشه هاش. من ایران این قدر پشه ها رو از نزدیک ندیده بودم.  

 

 
۱۱:۳٢ ‎ب.ظ

 

که باعث می شه من اگه دیر بیام یه روز تا نصفه شب بمونم که حلال باشه!

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٧

 

همه عصر می روند خانه شان... لعنت به این وجدان کاری... 

 

 
۱۱:٢٦ ‎ب.ظ

 

معرفت هم معرفت پشه ها

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٧

 

یعنی نصفه شب ها که من اینجا هستم  نمی دانی چه پشه بازاری است.... همه شان می ریزند توی اتاق! بعد چرخ می خورند از بالا خودشان را پرت می کنند روی میز... یک بساطی است... یک عده شان هم می چسبند به سقف... اما صبح که می آیم همه شان رفته اند... نمی دانم کجا... هر کجا می روند انقدر وفا دارند که شب برگردند! 

 

 
۱۱:٢۳ ‎ب.ظ

 

کاش یه بار تو هم نصفه شب زنگ بزنی غافل گیرم کنی....

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٧

 
۱۱:٢۱ ‎ب.ظ

 

جفا

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٧

 

دیشب خوابت را دیدم... که آمدی... و من و مامانم یک کتک مفصل زدیمت... در عمرم روی کسی دست بلند نکرده ام... اما این روزها خیلی فکر می کنم که بر من جفا کردی... 

 

 
۱۱:۱٩ ‎ب.ظ

 

تنها صداست که می ماند

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٧

 

غربت یعنی نصفه شب هوس می کنی صدای یه نفر رو بشنوی... و کسی نیست... اگه تو دانشگاهی که تنهایی... اگه خونه ای که تنهایی... 

 

 
۱۱:۱۸ ‎ب.ظ

 

چالش

 
دوشنبه ۱۳٩٠/٤/٦

 

پس به آن ها بگو اگر می توانید رمزی مانند رمز پست های من بیاورید.

 

 
٦:٢٤ ‎ب.ظ

 

تازه زن هاشون حتی نمی تونن آرایش کنن بس که سیاهن.

 
دوشنبه ۱۳٩٠/٤/٦

 

چند روز پیش با یک پسر غنایی در کنفرانس آشنا شدم. داشتم فکر می کردم خدا چه جوری به فکرش رسید همه بدن اینا رو سیاه کنه. تازه نه تنها سیاه کردشون که بهشون موهای زبر و فرفری داد و لب های بزرگ که رنگ اون هم به سیاهی می زنه. بعد همه اینا رو مقایسه می کنیم با بدن ظریف و چشم های رنگی و پوست سفید اروپایی ها. و یادمون میاد سیاه پوست ها چه تبعیضی رو سالها تحمل کردند و هنوز تحمل می کنند فقط چون خدا رنگ کم آورد. 

 

پ: یعنی یه جوری نامردی شد موقع آفرینش در حق سیاه ها.

 

 
٦:۱٠ ‎ب.ظ

 

ژانر

 
دوشنبه ۱۳٩٠/٤/٦

 

 اینایی که منتظرن شکست آدم رو ببین و حالش رو ببرن.

  

 
٦:٠۸ ‎ب.ظ

 

ژانر

 
دوشنبه ۱۳٩٠/٤/٦

 

اینایی که محض تفریح یا محض شکاک بودن به بقیه می گن اطلاعاتی. بدون اینکه توجه کنن این حرفشون چقدر کثیفه و چه بار معنایی منفی ای داره.

 

 
٦:٠٦ ‎ب.ظ

 

زانر

 
دوشنبه ۱۳٩٠/٤/٦

 

این پشه هایی که نمی فهمن این چیزی که خودشون رو دارن بهش می کوبن شیشه است و نمی شه ازش رد شد.

 

پ: از نقطه نظر علمی احتمال اینکه یه پشه از شیشه ی پنجره رد شه برابر با اینه که با دعا خوندن چراغ اتاق روشن شه. اما من تا حالا نتونستم اینو به پشه ها بفهمونم.

 

 

 

 
٦:٠۳ ‎ب.ظ

 

زانر

 
دوشنبه ۱۳٩٠/٤/٦

 

اینایی که بیشتر از خود من میان به وبلاگ من سرمی زنن.

 

 
٦:٠٢ ‎ب.ظ

 

یعنی هر مردی میلش کشید باس بره شونصد تا زن بگیره؟ میله دیگه! مرز که نداره!

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٤/٥

 
۳:٥۱ ‎ق.ظ

 

باباشوخی کردم حالاچرا ناراحت میشی هی صاعقه میزنی! اینهمه شوخی کردی هیچی نگفتیم!

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٤/٥

 
۳:٤٩ ‎ق.ظ

 

خدا نصیب نکنه!

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٤/٥

 
۳:٤٩ ‎ق.ظ

 

خدایا یعنی اگه یه روز منم بشینم جای تو همین جوری میشم که تو هستی؟

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٤/٥

 
۳:٤٦ ‎ق.ظ

 

هووووووووووراااااااااااا! مامانم تولدش مبارررررررررررک...... عاشقشم بس که گله...

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٤/٥

 
۳:٤٥ ‎ق.ظ

 

شوهر موقت! زن موقت! این بدتره یا دوست دختر دوست پسر داشتن؟

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٤/٥

 
۳:٤۳ ‎ق.ظ

 

یک سایت پیدا کردیم شوهر پیدا می کنه. ولی حتما باس موقت باشه.

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٤/٥

 
۳:٤۳ ‎ق.ظ

 

هیچ با خودتون فک کردین چرا تو تیتر می نویسم؟ چون تو باکس متن نمی شه نوشت! قاطه!

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٤/٥

 
۳:٤٢ ‎ق.ظ

 

یک مرد هستم. زنا رو دوست دارم. خوش می گذره. سرگرمم. میلم هم میکشه(واقعی. شبکه 2)

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٤/٥

 
۳:٤٠ ‎ق.ظ

 

چاه چاه است. عمیق و کم عمق هم ندارد. اولش و آخرش تویش می افتی. این ذات چاه است.

 
یکشنبه ۱۳٩٠/٤/٥

 
۳:۳۸ ‎ق.ظ

 

رشته ای که ما را به هم وصل می کرد گسسته

 
یکشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٩

 

از نسوان. با کمی تغییرات

 

بالاخره اتفاق افتاد. همیشه وقتی اتفاق می افتد حواسم نیست. این بار هم حواسم نبود. انگار چیزی ناگهان تمام میشود. گفت من یک شعر گفتم و میخوام برات بخونم و نظرت رو بدونم. بعد همونجا توی جا خم شد و از توی جیب شلوارش که افتاده بود کف زمین آیفونش را در آورد . نور صفحه اش توی تاریکی چشمم رو می زد، اما چیزی نگفتم. بعد شروع کرد به خوندن شعرش.شعر عاشقانه و قشنگی بود و من می دونستم که برای من نیست، برای آنا است. شعر غمگینی بود ، از سرگشتگی مردی که زنی را از دست داده و حالا فهمیده که هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند جایش را بگیرد و حتی عشق بازی با زیبا ترین بدنهای دنیا جز یک انجام وظیفه نیست. و درست همون لحظه بود که اتفاق افتاد.

شلوارش را پوشید و شال گردنش را دور گردنش پیچید. زیر لب گفتم:لیون!دیگه هیچوقت بعد از این که با یک زن عشق بازی کردی وقتی توی رختخواب کنارش دراز کشیدی شعری که برای یک زن دیگه نوشتی را براش نخون. برای این که اینکار درد داره! نشست روی تخت و با درماندگی سرش را خاراند.بعد از سکوتی طولانی گفت من اشتباه کردم ،راستش همه ی این مدت انقدر درک تو بی انتها بود که من یادم رفته بود که … گفتم می دونی چیزی به اسم درک بی انتها وجود ندارد، اما اگر درد بی انتها یی وجود داشته باشد من الان دارم توی قبلم حسش می کنم. ..
دوباره گفتم لیون! عشق بازی با من برای تو یک جور انجام وظیفه بود ؟ گفت خواهش می کنم فراموش کن! دستم را گذاشتم روی شانه اش و گفتم فقط خواستم بدونی که تو خیلی خوب وظیفه ات رو انجام میدی ! بعد هر دو خندیدیم. دم در مثل همیشه برگشت و گفت که فردا بهم زنگ می زند. گفتم منتظرت می مانم. حتی اون موقع هم نمی دونستم که این آخرین باری است که می بینمش

همیشه وقتی اتفاق می افتد حواسم نیست.انگار چیزی تمام می شود .چند روزی است که تلفن زنگ می خورد اما بند ارتباط گسسته است. پیغام می فرستد که لا اقل چیزی بگو، از من ناراحتی؟ چه بگویم !اینجا یک حفره خالی است ، نه دردی مانده و نه دلیلی ، نه نیازی و نه توضیحی . وقتی تمام می شود انگار هرگز وجود نداشته ؛ چه بگویم؟ رشته ای که ما را به هم وصل می کرد گسسته ، سخن بیهوده است… من همیشه در سکوت عزیمت می کنم.
 

 
٧:٤۸ ‎ب.ظ

 

قدیما... یادته؟

 
یکشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٩

 

کامنت هم کامنت های قدیم...

"سلام دوست عزیز مغز رو اونجوری شست و شو می دن که شما داری می نوسی .پست اول چون نهد معمار کج، تا ثریا میرود وبلاگ کج ببین خودت هم گفتی حرفات هیچ ارزشی نداره حتا غرب زده ترین فرد هم اگه بیاد تو وبت به حرفات می خنده .حرفایی که درباره حجاب زدی هیچ کدوم درست نیست قضاوت تو اصلا به حق نیست .به هر حال خوب فکر کن آیا واقعا ذهنت طلایی هست؟اگه این تفکر طلایی هست پس تفکر حافظ و سعدی و دکتر حسابی و انیشتن و گوته و آنتونی رابینز و .... چه رنگیه ؟[متفکر][سوال]"
 
۱٠:٥۳ ‎ق.ظ

 

مساوات یعنی این؟

 
یکشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٩

 

مساوات یعنی اینکه یه دخترهم بیاد و از سه تا دوست پسرش با اعتماد به نفس تو تلویزیون ملی تعریف کنه. مثل این آقا که از سه تا زنشون تعریف کردن.

 

 
۱٠:۳٤ ‎ق.ظ

 

توصیه در پوشش

 
یکشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٩
 
۱٠:٢۸ ‎ق.ظ

 

 

 
یکشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٩
 
۱٠:٠٠ ‎ق.ظ

 

مامانم

 
جمعه ۱۳٩٠/۳/٢٧

 

از رستوران تایلندیه که در آمدم، توی تاری و روشنایی چشمهایم خانومی را دیدم... که بلوزش شبیه همان بلوز مامانم بود که من بدم می آیدم. و دامن مشکی تنش بود... یک لحظه فکر کردم مامانم آمده اینجا... خواسته غافل گیرم کند، نگفته آمده...

سریع به خودم آمدم.. غافل گیری ای در کار نبود...

 

 
۱٠:٢٧ ‎ب.ظ

 

آرامشِ دو گیتی

 
جمعه ۱۳٩٠/۳/٢٧

 

 علی می گه:

آرامشِ دو گیتی، تفسیرِ همین یدونه حرف است
" از جماعتِ ایرانی دوری کن"

 

جز تائید کاری نمی تونم انجام بدم. داخل و خارج هم ندارد. البته خارج خب سوزشش بیشتر است.

 

 
۸:۳٢ ‎ب.ظ

 

هیچ هم خوب نیست بزرگ شدن

 
جمعه ۱۳٩٠/۳/٢٧

 

علی می گه کودک درونمون پیر شده...

ما می گیم اصلا کودک درونمون مرد رفت پی کارش هیشکی هم ککش نگزید...

 

چقدر بزرگ شده ام چند ماه است...

 

 
۸:٢٩ ‎ب.ظ

 

هم اکنون به یاری سبزتان نیازمندیم.

 
جمعه ۱۳٩٠/۳/٢٧

 

اگه نتونم باگ کدم رو تا یکشنبه پیدا کنم خودمو می کشم! جدی می گم!

 

 
٥:۳٥ ‎ب.ظ

 

 

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٦

حول حالنا الی احسن الحال.
به خدا خودمون حال نداریم حالمون رو الی احسن الحال، حول کنیم. یعنی خواستیم. یه حرکت هایی هم زدیم. ولی نشد.
خودت مرامی یه کاریش بکن تا نمردیم، که اون موقع دیگه خیلی دیره.
 
۱٢:٥۸ ‎ق.ظ

 

ای چرخ

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٦

 

از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان سرو خمیده
در سایه گل بلبل از این غصه خزیده
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

(عارف قزوینی)

 
۱٢:٥٥ ‎ق.ظ

 

شب هم که هست! تاریک! آمار تصادف هم که تو شب بالاتره!

 
پنجشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٦

 

بعضی ها خاصیت ترمز اضطراری دارند در زندگی من: که ترمز ندارد، فرمانش هم زیاد می لغزد، می رقصد.

دمشان گرم. نبودند تا به حال هزار بار با مخ رفته بودم توی کامیونی که از روبرو می آید.

 

 
۱٢:٤٧ ‎ق.ظ

 

 

 
چهارشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٥

 

پس آن حضرت نیمه شب ها در تاریکی شب به خانه می رفت تا کسی او را در وضع زننده ی دوچرخه سواری مشاهده نکند.

 

 
۱۱:٥٠ ‎ب.ظ

 

به وقت ایران؟ حرفشم نزن! مامانم سرمو می بره می ذاره رو سینم!

 
چهارشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٥

 

حتی اگه با اختلاف ساعت هم حساب کنی بازم دیر وقته که دارم می رم خونه!

یعنی اعصاب نمونده رسما.

 

 
۱۱:٤٠ ‎ب.ظ

 

من از همین بلندگو اعلام می کنم که سکیوریتی نیازمند رمزهایی به این دشواری است

 
چهارشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٥

 

دوستان از پشت صحنه به بنده اشاره می کنند که این رمزی که بعضا روی نوشته ها گذاشته ام چه رمزی است دیگر. خب لابد فکر می کنند سخت است دیگر.

 من از همین بلندگو اعلام می کنم که چنین رمزهای دشواری هستند که ضامن سکیوریتی هستند ولاغیر.

 

 

 
۱۱:۳٢ ‎ب.ظ

 

برای تو می گریم که نمی شناسمت...

 
چهارشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٥
 
۱۱:٢٦ ‎ب.ظ

 

عوضی

 
چهارشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٥

 

آب جمع شده زیر کیبرد. گند زده به همه جا. اهمیت نمی دهم. خودش خشک می شود. حالا هزار سال هم طول بکشد بالاخره که خشک می شود.

 من در عمق تاریکی ام نشسته ام. و فکر می کنم. و فکر می کنم. دل قوی دار سحر نزدیک است.

 چرا آدم ها از اولش عوضی به دنیا می آیند که بعد یک عمر باید سعی کنند عوض شوند. یا اصلا بی خیال شوند و بگویند من با عوضی بودنم حال می کنم. می خواهم همین طور عوضی بمانم. و بعد با عوضی بودنشان هی به زندگی خودشان و زندگی دیگران گند می زنند. ما همه یک جورهایی عوضی هستیم. عوض هم نمی شویم. ذات که خراب باشد تنها مدت کوتاه می تواند چهره ای دیگر به خود بگیرد. و تنها اندک زمانی لازم است که ذات حقیقی خود را بنمایاند.

همه یک جورهایی عوضی هستند. حالا یک عده خیلی عوضی اند یک عده کمتر. همه یک جورهایی با خودشان عهد کرده اند که عوض نشوند. همه یک جورهایی از خود عوضی شان خوششان می آید. اصلا خو گرفته اند با خودعوضی شان. اگر عوض شوند برای خودشان غریبه می شوند. همین است که عوض نمی شوند.

من خسته ام. همین امروز و فرداست که خودم و خود عوضی ام هردو بمیریم و یک عوضی از دنیا کم شود.

 

 
۱۱:٠٢ ‎ب.ظ

 

اگر برگردم روزی می روم بست می نشینم در کانون! از جایم هم تکان نمی خورم.

 
چهارشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٥

 

دلم برای کانون پرورش فکری تنگ شده. مرکز 15. پارک باباییان. که بروم توی سالن پایین بنشینم و غرق کتاب شوم. لذت وصف ناپذیری است. تنها جایی از ایران که می پرستمش همین سالن کتابخانه ی کانون پرورش فکری است و بس. تمام عمرم را هم آنجا بمانم دق که نمی کنم هیچ هر روز هم بیشتر غرق لذت می شوم. این جا تنها جایی است که برای من خاطره ی بدی ندارد.

 

 
۱٠:٥٩ ‎ب.ظ

 

به پیشنهاد ع-ق (م)

 
چهارشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٥

 

پس فرداش:


از در درآمدی و من از خود به درشدم

گویی کز این جهان به جهان دگر شدم!


 
٩:۱٠ ‎ق.ظ

 

شعر اول از شهریار --- دومی هم شعر نیست!

 
چهارشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٥

 

یارم آمد به در خانه و در خانه نبودم

خانه گویی به سرم ریخت چو این قصه شنودم

 

فرداش دوباره:

 

یارم دوباره آمد به در خانه و این دفعه خواب بودم (صدای زنگ رو نشنیدم)

خانه دوباره به سرم ریخت چو این قصه شنودم

 

 
۱:٤٠ ‎ق.ظ

 

تفاوت فرهنگی این هوا

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/۳/٢٤

 

توبیاس دوست دخترش حامله شده. مهمانی گرفته برای بچه ها و کلی همه تبریک می گویند و بعد از 7 سال دوستی بالاخره نامزد می کنند که چند ماه بعد ازدواج کنند.

اگر در ایران بود، اولا پسر منکر می شد! دوما خانواده ی دختر، دختر را به بند می کشیدند بابت این بی آبرویی! سوما دختر اول بچه را سقط می کرد، بعد هم پیش از آنکه سنگسار شود خودکشی می کرد تا این ننگ را تا آخر عمر به دوش نکشد.

این تفاوت فرهنگی که می گم دقیقا در همین حد هاست.

 

 
٦:۱٧ ‎ب.ظ

 

 

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/۳/٢٤

 

یکی از دوستان که خواسته نامش فاش نشه! گفته اگه یکی 10 ساعت تو حیاط با دوچرخه دور خودش بچرخه سرگیجه میگیره؟


من می گم باید یه راه دیگه پیدا کنیم. بریم اصلا حیاط خونه حاج آقا!


 
٤:٤۳ ‎ب.ظ

 

ولی بچه هاش زنده موندن و نسل بشر همچنان درگیر با چنین آفاتی است.

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/۳/٢٤

 

می گم شاید این خود هابیل بوده که هی سر به سر قابیل می ذاشته و هی تحقیرش می کرده، تحریکش می کرده، تا آخرش قابیل اعصاب براش نمی مونه می زنه می کشتش. در این صورت حقش بوده که بمیره!

 

پ: مثلا هی پز می داده: "هاااان!!! دیدی خدا کادوی منو گرفت مال تورو نگرفت!" و زبون درازی می کرده!

 

 
٤:٢۸ ‎ب.ظ

 

گم شده بود.. می فهمی؟

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/۳/٢٤
 
٤:٠٥ ‎ب.ظ

 

همه کشورا رو که گفتم!

 
سه‌شنبه ۱۳٩٠/۳/٢٤
 
۳:٥٦ ‎ب.ظ

 

از دفتر خاطرات یک دختر

 
دوشنبه ۱۳٩٠/۳/٢۳

 

11 شب بود.. با خودم گفتم الان دیگه کسی (نامحرم) تو خیابون نیست.. رفتم دور پارک دو ساعت دوچرخه سواری کردم. وقتی خواستم از دوچرخه پیاده شم پا دردی گرفته بودم که دیگه اصلا نمی تونستم راه برم.

 

 پ: بعد ایشون می گه 10 ساعت

 

 
٤:٢٩ ‎ب.ظ

 

در رو نبندیم قبول نیست؟

 
دوشنبه ۱۳٩٠/۳/٢۳

 

 اگه حیاط نداشتیم چی؟

 

 
٤:٢٥ ‎ب.ظ

 
LOGO




godaddy analytics